تبليغاتX
بلور رویا
بلوررویا
پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386
دادخواست
از همه سو،
از چار جانب،
از آن سو که به‌ظاهر مه ِ صبح‌گاه را مانَد سبک‌خيز و دَم‌دَمي و حتا از آن
سوي ِ ديگر که هيچ نيست
نه له‌له ِ تشنه‌کامي‌ي ِ صحرا
نه درخت و نه پرده‌ي ِ وهمي از لعنت ِ خدايان، ــ
از چار جانب
راه ِ گريز بربسته است.
درازاي ِ زمان را
با پاره‌ي ِ زنجير ِ خويش
 
  مي‌سنجم
و ثقل ِ آفتاب را
با گوي ِ سياه ِ پاي‌بند
 
  در دو کفه مي‌نهم
و عمر
در اين تنگ‌ناي ِ بي‌حاصل
چه کاهل مي‌گذرد!



قاضي‌ي ِ تقدير
با من ستمي کرده است.
به داوري
ميان ِ ما را که خواهد گرفت؟

من همه‌ي ِ خدايان را لعنت کرده‌ام
هم‌چنان که مرا
خدايان.
و در زنداني که از آن اميد ِ گريز نيست
بدانديشانه
 
  بي‌گناه بوده‌ام!
+ نوشته شده در 13:27 توسط آزاده.