تبليغاتX
بلور رویا
بلوررویا
دوشنبه نوزدهم آذر 1386
آن روزهای خوب رفتند

آن روزهای خوب رفتند

...................

آن روزهایی که همیشه منتظر یک اتفاق بودم ، یک اتفاق  که در عین کوچیکی برای من به اندازه ی همه ی دنیا با آدماش بود اتفاقایی کوچیک مثل داشتن یه عروسک،یا داشتن یه لباس صورتی همرنگ کیف و کفش ....

چه ساده خوشبخت بودم چه ساده می نوشتم تمام کلمه خوشبختی را....

پله ی بالا رفتنم بردن بازی لی لی با بچه های ساده کوچه ی آبیمان بود ...

  

دلم کودکیم را پر پر می زند ....

دلم می خواهد این روزهای نه چندان خوب به اتاق کوچک کودکیم سفر کنم.

چند وقتی می شود مجال نوشتن ندارم.. یعنی پیشامدهای پشت سر هم چشمانم را تار کرده و فقط سعی می کنم ببینم و سکوت کنم ..! چرا من جرات حرف زدن ندارم . چرا دستهایم را بر شانه ی سرد دوست  تکیه داده ام .... و هزاران چرایی دیگر... که به بی جواب ماندنشان عادت کرده ام.....

دیگر همه ی سئوالها بی جواب هستند .

+ نوشته شده در 17:15 توسط آزاده.