تبليغاتX
بلور رویا
بلوررویا
پنجشنبه هشتم مرداد 1388
سایه
همیشه تو نوشتن اولین کلمه مشکل داشتم مثل آدمی هستم که یه دنیا حرف داره اما نمی دونه با چی شروع کنه ... آخرشم یادش می ره چی می خواسته بگه ....

 این روزها توی این آفتاب به دنبال سایه گم کردم می گردم نمی دونم فکر می کنم فراریش دادم گمان می کنم از من وقتی گریخت که دروغ پشت هم دروغ شنید گمان می کنم وقتی رفت من به هوای دلم جایی دیگری بودم ... این روزها دیوانه شده ام کوچه به کوچه به دنبالش می گردم اما نیست ... سایه مگر من و تو در آن روز گرم پشت دیوار پنهان نشده بودیم برای چیدن تنها گل سرخ باقیمانده در باغچه ... سایه مگر من و تو دلمان یک نوشیدنی نمی خواست و از خورشید تمنای نوشیدنی با طعم نور نداشتیم.....

برای سایه گمشده ام ........

قلب را تکه تکه می کنند

ذهن را به ورطه ی دلهر ه های پوچ می کشند

و روزها پشت هم می روند

هر چه نگاه می کنی با این چشمان کم سو

هیچکس نیست...هیچکس

عقده ات را سر کلاغها خالی می کنی

و آرام آرام ذوب می شوی ....

آنگاه اگر مجالی بود گاهی فکر خواهی کرد کجای این ناکجاآباد خواهی مرد؟

 

 روزهاتان بی سایه مباد.

+ نوشته شده در 12:30 توسط آزاده.
دوشنبه هفدهم فروردین 1388
 

این سوی تاریکی و بیگانگی با خواب به سمت نوشتن های گاه و بیگاه کشاندم ....

این شعر تقدیم به شما...

سیه گیسوی شب
به کرشمه
بسته دست و پای تاک
در سودای تاریکی و آینه
می آیی
گریبان دریده، سینه چاک
ستاره ها می نوشند سپید سینه را
مستانه
می زنند ره خواب
من در زیر و بم نت ها
ترانه تو را تجربه می کنم
و تو
اندوه مرا می سپاری به خاک …

 

+ نوشته شده در 1:15 توسط آزاده.
سه شنبه بیست و یکم آبان 1387

یکی بیاد بگه ... یکی پیداش شه به من بگه ....

یکی که این روزها و شبها براش مثل زندگی کردن می مونه

بگه کجای این روزها و شبها شبیه زندگی کردن....!

مگه ما چند بار به دنیا می آیم....!

+ نوشته شده در 14:51 توسط آزاده.
سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387

 هواي بادبادك درهواي اون ور ابرها

 

 

 

يادش بخير.......

دور دستم پر از نخ بود هر چي قرقره ي آبي بود از تو كمد مادرجون  بر مي داشتم و مي رفتم روي پشت بوم نزديك به آسمون ...

نخ و گره مي كردم به بادبادك سفيد لپ گليم ... انوقت انقدر نخ هارو باز مي كردم تا بادبادكم مي شد اندازه ي يه نقطه .. مي گفتم مي خوام برسه به خورشيد.... چقدر اون روزها خورشيد روشن و نزدیک بود ..خورشید خانم بادبادك من و مي بوسيد و من روي چشماي بادبادك گرماش و حس مي كردم.

حتي يادش برام لذت بخشه ...

دلم مي خواد يكي از همين روزها..به ياد اونوقتها دوباره به خورشيد نزديك بشم ... نمي دونم چجوري؟

اما فكر نمي كنم زياد دور باشه ....

مي خوام خيلي از زمين دور بشم از اين همه آدم شبيه به هم ...از اين همه فكر ... مي خوام فقط برم !

بگذار كه تا مي خورم و مست شوم

چون مست شوم به عشق پا بست شوم

پابست شوم به كلي از دست شوم

ار مست شوم نیست شوم ، هست شوم

 

راستي من از بادبادك اومدم كجا ... بادبادك و مست و فروغي بسطامي واين حرفها!

شايدم بسطامي دلش هواي بادبادك داره و گرنه اين همه شاعر...!

والا........

+ نوشته شده در 19:40 توسط آزاده.
چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387
این چند روزی که از سال جدید میگذره ۲ بار اومدم سر مزارت ..

اما اینجا ایرانه دیگه همه چیز برای اونهایی که رفتن یه جور دیگه میشه باید سر یه ساعت خاصی بری و از این حرفا....

کاش واسه زنده ها هم یه سری قوانین خاص بزارند ... سیاسیش نکنیم مطلب و که حالم بهم میخوره از هر چی سیاست بازیه...از بچه ی ۷ ساله بگیر تا پیرمرد ۸۰ ساله داره واسه این مملکت نظر میده..

بیخیال..

بازم دست به دامان تو شدم ...

عاشقم، عاشق ستاره صبح

عاشق ابرهاي سرگردان

عاشق روزهاي بارانی

عاشق هر چه نام توست بر آن

+ نوشته شده در 16:58 توسط آزاده.
دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386
آه

آه اگر آهــــم بگيرد ٬ دامنت !

+ نوشته شده در 8:25 توسط آزاده.
سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386

این که من هنوز به تماشا نشسته ام و میان دودهای مسموم همچنان نفس عمیق میکشم .....

این که دیگر بین شب و روزم فاصله ای نیست......

یا همین اشک که دیگر توقعی نیست که ببارد یا نبارد.....

غریبه که نیستید ...... ! انگار همه دیوانه شده اند؟

سر هر چهار راه فقط به ظاهر شاعرها نیستند که مات به کودکان معصوم می نگرند و شعر می گویند.....

من خودم دیدم همان راننده با آن ماشین اوراقش سرش را به فرمان چسبانده بود و زار زار می گریست و چیزی مانند این زمزمه می کرد....

گفتم که بوی زلفت گمراه عالَمَم کرد.....

من هیچگاه به این نقطه نرسیده ام که در این شهر بیمار ، بین این همه دیوار و خطهای سیاه با یک مصراع کوچک مست بگریم.....

دلم ناشناخته ها را می خواهد ...

من هنوز در همان تردیدها مانده ام...

+ نوشته شده در 21:27 توسط آزاده.
سه شنبه چهارم دی 1386
نامه چارلي چاپلين به دخترش
اگه وقت دارید این چند خط نامه تاثیر گذار چاپلین به دخترش و حتماً بخونید....

عجیب به افکار مسئولین ما نزدیکه....

دخترم، به دنبال نام تو نام من است چاپلين!با همين نام چهل سال بيشتر مردم روي زمين را خنداندم و بيشتر از آنچه آنان خنديدند خودم گريستم.


جرالدين! در دنيائي که تو زندگي مي کني تنها رقص و موسيقي نيست،نيمه شب،هنگامي که از سالن پر شکوه تئاتر بيرون مي آيي،آن تحسين کنندگان ثروتمند را يکسره فراموش کن،اما حال آن راننده تاکسي را که تو را به منزل مي رساند بپرس.حال زنش را هم بپرس... واگر آبستن بود و پولي براي خريد لباس بچه اش نداشت،چک بکش و پنهاني توي جيبش بگذار.


به نماينده خودم در پاريس دستور داده ام فقط اين نوع خرجي هاي تو را بي چون و چرا قبول کند، اما براي خرج هاي ديگرت بايد صورتحساب بفرستي. گاه به گاه با اتوبوس،با مترو، شهر را بگرد.


مردم را نگاه کن و دست کم روزي يک بار با خود بگو:" من يکي از آنان هستم" تو يکي از آن‌ها هستي.

دخترم، نه بيشتر همراه اين نامه يک چک سفيد برايت مي فرستم، هر مبلغي که مي خواهي بنويس و بگير. اما هميشه وقتي دو فرانک خرج مي کني، با خود بگو سومين سکه مال من نيست!اين بايد مال يک مرد گمنام باشد که امشب به يک فرانک نياز دارد.

فردا

+ نوشته شده در 12:11 توسط آزاده.
پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386
دادخواست
از همه سو،
از چار جانب،
از آن سو که به‌ظاهر مه ِ صبح‌گاه را مانَد سبک‌خيز و دَم‌دَمي و حتا از آن
سوي ِ ديگر که هيچ نيست
نه له‌له ِ تشنه‌کامي‌ي ِ صحرا
نه درخت و نه پرده‌ي ِ وهمي از لعنت ِ خدايان، ــ
از چار جانب
راه ِ گريز بربسته است.
درازاي ِ زمان را
با پاره‌ي ِ زنجير ِ خويش
 
  مي‌سنجم
و ثقل ِ آفتاب را
با گوي ِ سياه ِ پاي‌بند
 
  در دو کفه مي‌نهم
و عمر
در اين تنگ‌ناي ِ بي‌حاصل
چه کاهل مي‌گذرد!



قاضي‌ي ِ تقدير
با من ستمي کرده است.
به داوري
ميان ِ ما را که خواهد گرفت؟

من همه‌ي ِ خدايان را لعنت کرده‌ام
هم‌چنان که مرا
خدايان.
و در زنداني که از آن اميد ِ گريز نيست
بدانديشانه
 
  بي‌گناه بوده‌ام!
+ نوشته شده در 13:27 توسط آزاده.
دوشنبه نوزدهم آذر 1386
آن روزهای خوب رفتند

آن روزهای خوب رفتند

...................

آن روزهایی که همیشه منتظر یک اتفاق بودم ، یک اتفاق  که در عین کوچیکی برای من به اندازه ی همه ی دنیا با آدماش بود اتفاقایی کوچیک مثل داشتن یه عروسک،یا داشتن یه لباس صورتی همرنگ کیف و کفش ....

چه ساده خوشبخت بودم چه ساده می نوشتم تمام کلمه خوشبختی را....

پله ی بالا رفتنم بردن بازی لی لی با بچه های ساده کوچه ی آبیمان بود ...

  

دلم کودکیم را پر پر می زند ....

دلم می خواهد این روزهای نه چندان خوب به اتاق کوچک کودکیم سفر کنم.

چند وقتی می شود مجال نوشتن ندارم.. یعنی پیشامدهای پشت سر هم چشمانم را تار کرده و فقط سعی می کنم ببینم و سکوت کنم ..! چرا من جرات حرف زدن ندارم . چرا دستهایم را بر شانه ی سرد دوست  تکیه داده ام .... و هزاران چرایی دیگر... که به بی جواب ماندنشان عادت کرده ام.....

دیگر همه ی سئوالها بی جواب هستند .

+ نوشته شده در 17:15 توسط آزاده.
چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386
غم

یه شعر از یه دوست...

گفتی از ناله شبگیر کسی در قفسی
بنویسم سخنی !
هر نفسی،
باز بسی.
گفتی از چهره ماتم زده غم بنویس!
گفتی از ناله در این نامه فراوان بنویس!
گفتی و رفتی و جستی و ندانستی تو
که من از روز ازل بسته به زنجیر تو ام!
شب ام از غم ،غم ام از تو و تو گفتی بنویس؛
"غم ازین غم، که ندارد ثمری هر سخنی
و ازین غم بسیار،
که نخواندست کسی از ورقی! "
گفتی از آنچه تو داری بنویس!
گفتی از آنچه تو خواهی بنویس!
گفتی از آنچه تو دانی بنویس!
گفتم از غم بنویسم که چرا،
کاینچنین موج خموشی به تن آزرده مرا؟
گفتم و رفتم و جستم و ندانستی تو
غم من آنچه تو می پنداری
نیست در خاطره ام.
هرگز نیست،
آنچه در آینه چشم تو معنا شده است!
غم من راز خموش صدف دیده توست
که ندارد پرو بالی و نداند گذری.
غم من شعله سوزان دل خسته توست.
تو که در دیده صیاد به دام افتادی!
چه بخواهی
چه نخواهی
تو بدان
بال و پری نیست که پرواز کنی!
غم من خواهش پرواز تو بود!!!

+ نوشته شده در 17:10 توسط آزاده.
شنبه سیزدهم مرداد 1386
گفت بنویس .......

بعد از این همه مدت اومده بود، صورتش غرق در سردرگمی بود ، انگار از من بیشتر دلش برای خودش تنگ شده بود ، نشست کنارم مثل قدیما ، دست کرد تو کیفش و یک قلم و کاغذ بیرون آورد ، گفت بنویس .......

 

منم نوشتم .........!

 

 

کاغذ و نگاه نکرد همونجوری گذاشت تو کیفش ، گفتم چرا اینبار نخوندی کلک ؟

گفت اینبار نگاهت همه چی و برام نوشت فقط می خواستم تو آروم بشی !

نمی دونستم چی باید بگم ... یه لحظه بهش خیره شدم، گفت چیه ؟

گفتم چیز مهمی نیست ، فقط دارم به زندگی التماس می کنم که یکم توقف کنه ، توی هوای پاک و آزاد ، مثل همین صندلی که الان روش  من و تو نشستیم .....

زد زیر خنده ... گفت دختر تو بدجور به التماس افتادی .. انقدر که نمی دونی الان همونجایی هستی که داری آرزوش و می کنی...

راست می گفت من همه چیز و یادم رفته بود

دستاش من و یاد مهربونی ستاره ها می انداخت ، دستاش و گرفتم ، گفتم بزار تا آخر عمرم همینجا بمونم...!

+ نوشته شده در 15:14 توسط آزاده.
پنجشنبه چهارم مرداد 1386
تشنه ام ...!

این شب ها و روزهای در پی هم کوتاه و غم انگیز یارای نوشتن را  از من ربوده است . گاه به بودنم شک می کنم به یکجا ساعتها نشستنم ،یک دم آب خوردنم و عطش سیراب نشدنم ، و دست کم نفس کشیدنم . !

احساس می کنم زیر پوستم پر از کودکان بهشتی با لقاح پرواز و گریه زائیده شده است و من چادرم را دور کودکانم، آغوش کرده ام ، و لبهایشان را با نوک سر انگشت لرزان و مضطربم  تر می کنم.

بی سبب دوستشان دارم و درونشان جاری شده ام و بی سرو سامانی ام را به بادها سپرده ام ....

 

سالهاست بجای باران، سیل آسا گریسته ام و روی بالشتک شب یک باغ پر از شمدانی را آبیاری کرده ام ،

نگاه همسایه بدجور آزارم می دهد شاید مرا دیوانه می پندارد ، شاید پنج شنبه ای را بخاطر میاورد که من ساعتها در روز سراغ چشمانم را از ماه می گرفتم .... فرصتم داده اند تا فقط سکوت کنم و هر شب به محفل دردهایم ، ناقوس ---من دیگر به هیچ چیز فکر نمی کنم--- را بنوازم .. و در تکرار ببارم ... بخوانم ... بنویسم ....

پشت این تکرارها همیشه حرفی ، زمزمه ای هست که هشدار می دهد نبودنم را --- پدر چقدر دلم برایت تنگ شده – چقدر دلم می خواهد با دستانت ،نوازشم کنی – پدر این ذهن بارانی من دیدنت را سالهاست قبل از سجود، نیت می کند --- نمی دانم این روزها ، آدمها  ، بدجوری به نام تو مرا به گریه وا می دارند – پایان این دیده ی خروشان دیریست به کویر رسیده است....

 

پدر تشنه ام آب می خواهم ......!

 

 

+ نوشته شده در 12:38 توسط آزاده.
یکشنبه ششم خرداد 1386

 

فکر کن.... !

بنویس ، شاید روزی وادار به نوشتنت کنند

بخواب، مثل همه ی آن شبها و روزها که خواب می دیدی

بخند ، نخوان ! نبین ! و هنوز آرام نگاهت را به جایی غیر از این لحظه ها که منم بدوز.

و از من نپرس ....

 

که چرا همچنان معصوم زیر منفورترین پاهای شهر له می شوم

و چرا همچنان یکی از غمگین ترین صورتکهایم که زادروزش را به پایکوبی ابلیس به سوگ نشسته است.

 

 نوشته ای وقت همیشگی تنهایی

 

 

+ نوشته شده در 19:17 توسط آزاده.
دوشنبه دهم اردیبهشت 1386

 Teacher به بهانه ی روز

 

معلم پای تخته داد می زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گردپنهان بود
ولی ‌آخر کلاسی ها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد
برای آنکه بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان
تساوی های جبری رانشان می داد
خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت
یک با یک برابر هست
از میان جمع شاگردان یکی برخاست
همیشه یک نفر باید به پا خیزد
به آرامی سخن سر داد
تساوی اشتباهی فاحش و محض است
معلم
مات بر جا ماند
و او پرسید
گر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز
یک با یک برابر بود
سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد
آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود
وانکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت
پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که صورت نقره گون
چون قرص مه می داشت
بالا بود
وان سیه چرده که می نالید
پایین بود
اگریک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفت خواران
از کجا آماده می گردید
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
یا که زیر صربت شلاق له می گشت ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟
معلم ناله آسا گفت
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید
یک با یک برابر نیست

+ نوشته شده در 16:50 توسط آزاده.
پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386
لحظه ی عجیب

لحظه ها بعضی وقتها شلوغند انقدر که صدای یه نفر که تو نیم متری وایساده و داره بال بال می زنه هم نمی شنوی ...

بعضی وقتها هم انقدر سکوت هست که تک تک نفسهات تو این موقعیت چرت می زنند و خمیازه می کشند...

نمی دونم الان که اینجا می نویسم تو کدوم حالت بسر می برم چون این لحظه رنگ هیچکدوم از او لحظه مو نداره یجورایی متفاوت می زنه ...

نمی دونم چرا اینجوریه ؟

اما دلم می خواد همه ی خیابونهای شهر و پیاده برم و شاید همه ی این خیابونهارو بلند بلند آواز بخونم ..! 

+ نوشته شده در 10:50 توسط آزاده.
پنجشنبه سی ام فروردین 1386
بايد تظاهر کنم حالم خوب است
 

خیلی وقت بود که دلم می خواست چیزی بنویسم ، می خواستم در عین بزرگ شدنم به آرامش برسم  اما تو این چند وقت هر چی بیشتر به اطرافم توجه می کردم  به این نتیجه می رسیدم که آرامشی که من دنبالشم اصلاً قابل لمس نیست و فکر می کنم باید انتسابش بدم به یه دنیای دیگه .....!

اما یه واقعیتهایی برام محسوس شد و فکر می کنم بیشتر باید به انتظار این بشینم که فرجام همین حرف و حدیث روزمره ی خودم و ببینم..!

دوست دارم بیشتر بنویسم ، اما انقدر معتاد اندیشه های بیهوده ی خودم شدم که همین چند خط و یک شعر ناب سید علی صالحی که تمام حرفهای من و زده  فعلاً بس دونستم ....

متهم!

تظاهر می‌کنم که ترسيده‌ام
تظاهر می‌کنم به بُن‌بَست رسيده‌ام
تظاهر می‌کنم که پير، که خسته، که بی‌حواس!
پَرت می‌روم که عده‌ای خيال کنند
اميد ماندنم در سر نيست
يا لااقل ... علاقه به رفتنم را حرفی، چيزی، چراغی ...!


دستم به قلم نمی‌رود
کلماتم کناره گرفته‌اند
و سکوت ... سايه‌اش سنگين است،
و خلوتی که گاه يادم می‌رود خانه‌ی خودِ من است.


از اعتمادِ کاملِ پَرده به باد بيزارم
از خيانتِ همهمه به خاموشی
از ديو و از شنيدن، از ديوار.
برای من
دوست داشتن
آخرين دليلِ دانايی‌ست
اما هوا هميشه آفتابی نيست
عشق هميشه علامتِ رستگاری نيست
و من گاهی اوقات مجبورم
به آرامشِ عميقِ سنگ حسادت کنم
چقدر خيالش آسوده است
چقدر تحملِ سکوتش طولانی‌ست
چقدر ...


نبايد کسی بفهمد
دل و دستِ اين خسته‌ی خراب
از خوابِ زندگی می‌لرزد.
بايد تظاهر کنم حالم خوب است
راحت‌ام، راضی‌ام، رها ...
راهی نيست.
مجبورم!
بايد به اعتمادِ آسوده‌ی سايه به آفتاب برگردم.

+ نوشته شده در 13:29 توسط آزاده.
چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385
 

 

یجورایی جا زدم ....

فکر می کنم باید بزرگ شم....!

+ نوشته شده در 14:29 توسط آزاده.
پنجشنبه دوم آذر 1385
سقوط

 

صبح تا بعد از ظهر توی یک شرکت کامپیوتری ، تمام وقت کار می کرد و بعد از ظهر به محل کار من می اومد و دو ساعتی مشغول به کار نظافت بود ، یک چند سالی به همین روال گذشت ، تا این که همین چند وقت پیش بدون دلیل مدیر شرکت کامپوتریه از کار بیکارش کرد! خیلی دلم براش می سوخت ،آخه حقش نبود یه آدمی بود بدون این که اعتراضی داشته باشه هر کاری از دستش بر می اومد انجام می داد ؛ نمی دونم چرا بد آورد ، البته تو مملکت ما آدمای ضعیف همیشه پسرفت دارند !

به هر حال اون دیگه کارش و از دست داده بود ، حالا دیگه همه فکرش کار شده بود ،

..

بعد از ظهرها دیگه عادت کرده بودم به بودنش و صدای لخ لخ دمپایهاش ، اگه بهش چیزی نمی گفتی تو یک ساعت بیست تا چایی لیوانی واست می ریخت ، از وقتی که کار اولش و از دست داده بود دیگه دیرتر به شرکت می اومد جوری شده بود دو هفته یک بارم نمی دیدیمش از بس کار می کرد ، یه روز توی یه هوای بارونی ، نزدیک شرکت دیدمش مشغول تعمیر یه وانتیا دربداغون...

رفتم جلو سلام کردم بهش ، اصلاً متوجه من نشده بود یه لحظه به خودش اومد و با اون لهجه شیرین آذریش ، کلی معذرت خواهی کرد واسه تأخیراش ... خیلی عوض شده بود .لاغر و تکیده ، انگار زبونم لال عزیزی و از دست داده بود ، بهش پیغام دادم پس فردا جلسه ی مهمی داریم صبح زودتر بیاد واسه پذیرایی؛ گفت باشه حتماً، خلاصه وقت نحس داشت نزدیک می شد منتظرش بودیم میهمانها اومده بودند تلفن زنگ زد ، نمی دونم چرا دلم لرزید ...

خانمش بود گریه می کرد گفتم چی شده ؟ گفت شوهرش نمی تونه بیاد ،گفتم چرا آخه؟گفت تصادف کرده ،یک لحظه سکوت کرد ،می گفت دیشب با یه کامیون تصادف کرده ، گفتم خدارو شکر که چیزی نشده ، گفت چرا مجبور شدند یک دستشو کامل قطع کنند- وای فقط خدا می دونه که اون لحظه به من چی گذشت .گوشی از دستم پرت شد صدای ناله زن می اومد خدا- بیکار – نونمون.....

 

راستی من هنوز نمرده ام!.....

 

 

+ نوشته شده در 10:1 توسط آزاده.
سه شنبه شانزدهم آبان 1385
فاتحــــه کلنجار را خوانده ام..!

لبریز شده ام،

دیگــــر تنهایی ام را از آن هیچکس نخواهم کرد.

فراموش می شوم

نمی خواهم سایه ها ی شبیه به هم مرا توجیه رابطه هاشان کنند!

فاتح شده ام

فراموش می شوم

به همین زودی.....

باور کن !

 

گوشه ای از یلدای شبانه ام ـ

+ نوشته شده در 20:57 توسط آزاده.
سه شنبه نهم آبان 1385
چقدر دیر شده است؟
 

برای پدربزرگ

ترجیح دادم دوباره متولد بشم واسه تحمل از دست دادنت ، هر چی باشه نیمی از عمر سردمو در کنار تو گذروندم ، وقت رفتنت یک بغض سنگین که انگار از اول زمین جرات ترکیدن نداشت ، به آرومی شبیه اشک شد و گریست. خیلی سخت بود رفتنت حتی واسه منی که چند سالی بود به دستات بوسه نزده بودم.

 

 .................................

از ورای واژه های بزرگ که بگذرم و همه سالهای سکوتم رو یک دریچه مچاله شده فرض کنم و این مادیان عجول افکارم را در آن دریچه حبس کنم یک نتیجه مسدود ذهنم را نگران می کند؟

چقدر دیر شده است؟

انگار باید بپذیرم که انتهای این راه صدایم را به شالیزار ها می سپارم همانطور که غرورم را به دشتها سپرده ام .

چقدر خطوط معصومند وقتی برای تو به حرکت در می آیند .

می بینی این کم و بیش های بی لیاقت ، حتی نای ابراز را از من ربوده اند.

نمی خواهند اینگونه باشم

مرا کلاغ خوانده اند ، شبانه های روشنم مرا کلاغ خوانده اند...

چقدر دیر شده است؟

تو می فهمی مرا ، تو می دانی این واجهای ناقص چقدر برایت گریسته اند.

هیچگاه حرفی نزده ای ...... و من همیشه محتاجم!

راستی

چقدر دیر شده است؟

 

+ نوشته شده در 18:16 توسط آزاده.
چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385
مگه فردا چی می شه تو می دونی .......

فکر کن این همه آدم خوب و بد دوروبرت باشند بازم تنها باشی

فکر کن یک سال منتظر شبهای بلند و معصوم خدا باشی بیماری جسم امون بهت نده .... حتی یه آیه گریه کنی .....

فکر کن با این همه روشنی بازم بخوای به تاریکی دل ببندی

فکر کن وقتی آدما می بیننت مجنون صدات کنند و تنها یک خط شعر سیاه پنهونت کنه از نگاههای تلخشون...

پشت این پنجره هـا دل می گیره             غم و غصه دل تو می دونـــــــــــــــی

وقتی از بخت خودم حرف می زنم            چشام اشکبارون میشه تو میدونی

عمریه غم تو دلم زندونـــــــــــــــیه            دل من زندون داره تو می دونــــــی

هر چی بش میگم تو آزادی دیــــگه          میگه من دوست دارم تو می دونی

میخوام امشب با خدام شکوه کنم          شکوه های دلمو تو می دونـــــــــی

بگم ای خدا چرا بختم سیاســــــــــت       چرا  بخت من سیاست تو میدونـی

پنجره بسته می شه شب می رسه       چشام آروم نداره تو می دونــــــــی

اگه امشب بگذره فردا مـــی شـــــه         مگه فردا چی می شه تو می دونی

 

ببخشید اگه دوباره اینجوری نوشتم دلم گرفته بود...تینا


                       

+ نوشته شده در 12:4 توسط آزاده.
دوشنبه دهم مهر 1385

قلبـــ ــــــــ زخــمی

فکــر ـــــــ متلاشی

دیده ــــــــ سرگردان

باورم نمیشه اینا تکه هایی از جسم مبهوت منند....  پس چرا هنوز زنده اند؟!

شاید منتظر یک معجزه ی دیگه ای هستند و واسه همینه که از اول امساک امسال همش به انتظار(انا انزلناه فی لیله مبارکه .... هستم.

شب های قدر و خیلی دوست دارم  ِ شبهای لحظه به لحظه زمزمه ملکوت و ....

این شبهای عزیز دارم یک دردنامه استعانت واسه تسکین برای کمال مطلق می نویسم.

بالاخره حقیقت تضرع و ناله شب های قدر رو یه جوری واسه خدای خودم باید روشن کنم .

 

منتظر اجابتم ـ التماس دعا

+ نوشته شده در 14:29 توسط آزاده.
سه شنبه چهاردهم شهریور 1385
غربت من شده ..نبودن تو!

باور کن اینبار دیگه نمی خوام از تو بنویسم ،مگه میشه ؟ من به خودم قول دادم ، باور کن تمام این روزها فقط قلم بود که از تو می نوشت .چقدر شبیه اسمت شده بود ، رنگ حرفهات ، همان ذهن خط خطی هزار رنگ ...

ببین این من نیستم که کلمات را صدا زدم این قلم بود که مدام تو را بهانه می کرد، و بی اختیار وعده ی دیدار را نقاشی می کرد،....

دیگه هیچی نمی خوام ، دیگه از سر شب تا صدای بغض جیرجیرک،فقط شعرهاتو می خونم و به بازی با این کلمات ناقص معتادم..

از عبرت ناامید یاران مثل عبث سرد شده ام ؛ و این بار من نیستم که برایت می نویسم جزر و مد انگشتانم خواب را از فکر قلم ربوده است ....

دلم برای امتحان تنگ شده است جواب همه سئوالها تو بودی دلم برای روزهای رفته تنگ شده است ..

تردید دارم به سطر اول بر می گردم باز هم از تو نوشته.......ام!

 

 صورتک بدقول..Tina

 

+ نوشته شده در 16:10 توسط آزاده.
یکشنبه پانزدهم مرداد 1385

دیگر بار شب و روز تلخ دوزخیم را تجربه می کردم و باور داشتم که تمامی این لحظات از آن یک الهه بی بدیل است الهه ایی که از ذهن نزدیکتر و همواره از باران نمناکتر!

 

لحظاتی سرد که زمین و زمان را به ناسزا می کشیدم ، این من بودم که تو را از درون احساس کرده بودم وآرام برایت می گریستم هیچ نیرویی در درونم نبود که از خود دفاع کنم از منی که مغرور وجود خود بودم و تو را لابلای جملاتم پنهان می کردم!

بهارا، فراتر از حس بی نظیر یک بغض سنگینی ....و مرا می بخشی که دقایقت را با حرفهای ناچیز به ویرانی ام آزرده ام.

اما نمی دانم چرا در امتداد هر حرف به تو می رسم. سخت است شب و روز به سمت زوال راه را طی کردن.     

من سالهاست نشانی مدفن خود را می دانم و دیگر به هیچ چیز جز نیستی نمی اندیشم اما تو مرحله ای از سفر به بودنم هستی پس من چگونه تو را آزرده ام؟ کاش روزی مانده به رفتنم ازشب تا سحر برایت حرف می زدم مقابل چشمانت و تو مثل همیشه آرام و من .....

گاهی شرمم می شود اما این آتشی است که نه از سر عشق بلکه از دلی خزان زده لهیب زده است . نمی دانم شاید این آخرین حرف یا نوشته ام برای تو باشد اما آیا من بدون تو زنده می مانم؟

سکوت تو و صبر تو ،معجون حقیقت وابستگی من به تو است ،می دانی همانجا که ایستاده بودی در مقابل چشمانم نذر کرده ام برای رسیدنت به همه خوبیها؛

 

حیف است سنگ صبور من تنها بماند حیف است خیال من راحت نباشد ،حیف است غیر ـ تو را نشناسد احتیاط میکنم در برابرتان ایستاده ام و خم نشده ام تا بمانید در دیدگانم .

آری تو آنکه دل طلبد آنــــی

امـــا

آفســـوس

دیری ست کان کبوتر خون آلود

جویای برج گمشده جادو

پرواز کرده ســـت.

+ نوشته شده در 15:47 توسط آزاده.
پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385
خانه امن کجاست؟
                             

1- مرد پسر بچه ی 5 ساله اش را نیمه شب به لانه کبوتر میبرد تا تنش را با آتش سیگار و سیخ سرخ بسوزاند پسرک گناهکار است ، چون مدام بهانه می گیرد و گریه می کند .گریه مدام او خواب او را آشفته کرده است و مادر از دید او لیاقت مادری ندارد چرا که در ساکت کردن کودک خویش عاجز و ناتوان است . جزای چنین مادر و فرزندی همین است که مادر در اتاق محبوس شود و فرزند در لانه کبوتر با آتش سیگار بسوزد.

2- پدری خانواده را مجبور می کند تا در میان گودالی در باغ های شمال شهر پایتخت زندگی کنند . او در یک اطوشویی کار می کند، صبح از خانه بیرون می زند و نیمه شب بر می گردد به باغ های شمال پایتخت. صاحب ملک به او گفته است بودن تو در این باغ اسمیت می دهد و به زودی می توان باغ را به شهرک تبدیل کرد، اما دیوارهای خانه را نمی شود چنان ساخت که پیدا باشد پس باید گودال کند تا دختران و پسران با مادر خویش درآن مغاک نمور زندگی کنند ، زیر سقفی از تخته پاره و نایلون.

3- ساعت از 10 شب گذشته است ، مرد مینی بوسش را میان برج های موازی پارک می کند،محکم گاز می دهد مثل کسی که بخاطر عصبانیتش فریاد کشیده باشد، مینی بوس میلرزد و خاموش می شود .

هنوز بچه ها فرصت دارند تا پدر 4 طبقه را سلانه سلانه بالا بیاید به این طرف و آن طرف بروند و همه چیز را مرتب کنند، با هر قدمی که پدر برمیدارد ضربان قلب بچه ها تندتر می شود. صدای تلویزیون خاموش اسباب بازی ها جمع وجور،رومبلی ها مرتب ، مادر دستپاچه حرف هایش را با زن همسایه تمام می کند در را می بندد و می دود سمت آشپزخانه.

مرد ته سیگارش را زیر پا له می کند و با پنجه کفشش پرت می کند پایین ، سیگار دیگری روشن می کند و با آرنجش محکم در را می کوبد. او به چشم هیچ یک از بچه ها نگاه نمی کند ، حتی دختر کوچکش، حوصله غذا خوردن هم ندارد شاید خورده است . داخل اتاق خواب می شود و در را محکم پشت سرش می بندد . چای غلیظ می خواهد و....

بچه ها به هم نگاه می کنند و خوشحالند از اینکه امشب خبری از کلاس نصیحت نیست:

« خاک بر سرتان ، بچه مردم را نگاه کنید ، زندگی مردم را ببینید ، زن هم نگو عینهو مجسمه ، طلا دستش بدی حلبی درست می کنه تحویلت می ده»

بعد هم چند سیلی به بچه ها ، اما امشب از سیلی خبری نیست و جمع شدن همسایه ها ، پناه دادن به زن، نصیحت کردن مرد . مرد امشب آنقدر عصبانی است که حوصله خودش را هم ندارد او امشب چای خواهد خورد و سیگار پشت سیگار و این یعنی امن ترین لحظه زندگی برای مادر و سه کودک مضطربش.

زن می خواهد بداند علت آرامش امشب مرد چیست؟ مرد اما در سکوت است .! زن چای چهارم را که جلوی مرد می گذارد ، می پرسد : چه خبر؟

مرد می گوید قرار است صبح و بعد از ظهر سرویس یک شرکت بشوم. با حقوق ثابت و بیمه بچه ها.

زن می گوید خدا را شکر.

 

همشهری _ محمد مطلق

+ نوشته شده در 10:58 توسط آزاده.
سه شنبه ششم تیر 1385
سوگواري گل

 

فاطميه سوگواري گل است

 

فاطميه حالت سوز و دعاست

 

فاطميه شاهد اشك علي است

 

 كل يوم فاطميه يا علـي

+ نوشته شده در 12:46 توسط آزاده.
چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385
پرنده اي در دوزخ

بعضي وقتها حتي يک شاخه گل هم بوي نيستي ميده وقتي تمام درها بسته ميشه ديگه هيچ چيز کيمياي بودن نيست ، براي لبخندي ، براي حرف تازه اي قيمتي نيست در اين سرزمين که منم نقاب ها فقط قيمت دارند ؟!

در صف طويل نقاب ها ايستاده ام تا نقاب به چهره زنم که از هر منطقي به دور با نيرنگها بر سر سفره بنشينم  و شبها از پشت نقاب آرام گريه کنم.

همه درهاي قصر قصه هاي شاد مسدود است
نگفتندش : نوازش نيست ، صحرا نيست ، دريا نيست
همه رنج است و رنجي غربت آلود است
پريد از جان پناهش مرغك معصوم
درين مسموم شهر شوم
پريد ، اما كجا بايد فرود آيد ؟

ديشب خيلي شبيه بهانه ي کودکيم شده بودم ، رفتم و عروسکي که شکل کودکيم بود را تنگ تو بغلم گرفتم و منظومه سرد دلم و تو گوشش خوندم . و فرود آمدم !

كز آن پرواز بي حاصل درين ويرانه ي مسموم
چو دوزخ شش جهت را چار عنصر آتش و آتش
همه پرهاي پاكش سوخت
كجا بايد فرود آيد ، پريشان مرغك معصوم ؟

 

 

آخرين شبهاي بهار ـ برگرفته از پرنده اي در دوزخ مهدي اخوان ثالث

+ نوشته شده در 11:42 توسط آزاده.
پنجشنبه هجدهم خرداد 1385
براي آقا امام زمان

اللهم عجل لوليـــک الفرج

منتظرم . ظهور کني و تاب اين غم بزرگ را به قلب من بدهي

کجايي پــدر؟ کجايي بزرگوار ؟

هنوز به انتظارت دعاي فرج مي خوانم و انتظار مي کشم

آقا مي بيني اسير دردهاي همنواي زمين شده ايم و غرق در رويايم؟

العجل العجل يا مولای يا صاحب الزمان يا مهدی ادرکنی

اي گل نرگس ، نرگسها هم منتظرند.

نظري فرما

التماس دعـــــــــا

 

 

 

+ نوشته شده در 11:34 توسط آزاده.
چهارشنبه سوم خرداد 1385
ايسگاه آخر ...؟!

آخرين ايستگاه در انتهاي حرفهايم نگه دار

آنگاه قلم را به من بسپار

تا در برابر چشمانت

در قيد زمان زندگي ماندگار بمانم

و روي آخرين صندلي

قصه ام را بنويسم

و تـــــــو

 اين افسانه را براي کودکان ايستگاه اول بخوان......!؟

 

 

شعر از خودم:تينا

 

+ نوشته شده در 13:23 توسط آزاده.
شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385
مغایرتهای زمان ما
مغایرتهای زمان ما 1-ما امروزه خانه های بزرگتر اما خانواده های کوچکتر داریم؛ راحتی بیشتر اما زمان کمتر 2-زندگی ساختن را یاد گرفته ایم اما نه زندگی کردن را؛ تنها به زندگی سالهای عمر را افزوده ایم و نه زندگی را به سالهای عمرمان 3-ما ساختمانهای بلندتر داریم اما طبع کوتاه تر، بزرگراه های پهن تر اما دیدگاه های باریکتر 4-بیشتر خرج میکنیم اما کمتر داریم، بیشتر میخریم اما کمتر لذت میبریم. 5-ما تا ماه رفته و برگشته ایم اما قادر نیستیم برای ملاقات همسایه جدیدمان از یک سوی خیابان به آن سو برویم. 6-فضا بیرون را فتح کرده ایم اما نه فضا درون را، ما اتم را شکافته ایم اما نه تعصب خود را 7-بیشتر مینویسیم اما کمتر یاد میگیریم، بیشتر برنامه میریزیم اما کمتر به انجام میرسانیم 8-عجله کردن را آموخته ایم و نه صبر کردن، درآمدهای بالاتری داریم اما اصول اخلاقی پایین تر 9-کامپیوترهای بیشتری میسازیم تا اطلاعات بیشتری نگهداری کنیم، تا رونوشت های بیشتری تولید کنیم، اما ارتباطات کمتری داریم. ما کمیت بیشتر اما کیفیت کمتری داریم. 10-اکنون زمان غذاهای آماده اما دیر هضم است، مردان بلند قامت اما شخصیت های پست، سودهای کلان اما روابط سطحی 11-فرصت بیشتر اما تفریح کمتر، تنوع غذای بیشتر اما تغذیه ناسالم تر؛ درآمد بیشتر اما طلاق بیشتر؛ منازل رویایی اما خانواده های از هم پاشیده 12-بدین دلیل است که پیشنهاد میکنم از امروز شما هیچ چیز را برای موقعیتهای خاص نگذارید، زیرا هر روز زندگی یک موقعیت خاص است. 13-در جستجو دانش باشید، بیشتر بخوانید، در ایوان بنشینید و منظره را تحسین کنید بدون آنکه توجهی به نیازهایتان داشته باشید. 14-زمان بیشتری را با خانواده و دوستانتان بگذرانید، غذای مورد علاقه تان را بخورید و جاهایی را که دوست دارید ببینید. 15-زندگی فقط حفظ بقاء نیست، بلکه زنجیره ای ازلحظه های لذتبخش است 16-از جام کریستال خود استفاده کنید، بهترین عطرتان را برای روز مبادا نگه ندارید و هر لحظه که دوست دارید از آن استفاده کنید. 17-عباراتی مانند ”یکی از این روزها“ و ”روزی“ را از فرهنگ لغت خود خارج کنید. بیایید نامه ای را که قصد داشتیم ”یکی از این روزها“ بنویسیم همین امروز بنویسیم. 18-بیایید به خانواده و دوستانمان بگوییم که چقدر آنها را دوست داریم. هیچ چیزی را که میتواند به خنده و شادی شما بیفزاید به تاُخیر نیندازید. 19-هر روز، هر ساعت و هر دقیقه خاص است و شما نمیدانید که شاید آن میتواند آخرین لحظه باشد. 20-اگر شما آنقدر گرفتارید که وقت ندارید این پیغام را برای کسانیکه دوست دارید بفرستید، و به خودتان میگویید که ”یکی از این روزها“ آنرا خواهم فرستاد، فقط فکر کنید ... ”یکی از این روزها“ ممکن است شما اینجا نباشید که آنرا بفرستید! مطلب از خودم نيست اما بسيار در اعماق وجودم نفوذ كرد براي تينا مي فرستم بلكه سودمند شود روزبه صادقي
+ نوشته شده در 12:38 توسط آزاده.
یکشنبه دهم اردیبهشت 1385
آرزو

اي کاش مي شد بيايي و از چشمان من به خيابان نگاه کني ، به باد ، به باران ......

نمي دانم چرا تو برادر من نيــستي ، يا خواهر من . چه مي شد اگر تو خواهر من بودي و من خواهر تو .

تو برادر من بودي و من برادر تو.

نمي دانم ، اگر مي توانستم يک روز تو را لمس کنم ، چه پاسخي مي دادي؟!

آيا مي توانستي چشمانم را صادقانه بخواني ، دستهايم را صادقانه بگيري؟

آيا مي توانستي برادر يا خواهرمن باشي؟

يعني همين الان همين طوري که تودرجاي ديگري به دنيا آمده اي و من در جاي ديگر..

شايد تو در تبت و يا در هند ، يا آن سوي آبهاي بزرگ و يا پشت همين کوچه بن بست چشم به آسمان گشوده باشي، چه فرقي مـــــــــي کند!....

شايد به حرفم بخندي . اما ما هميشه وقتي از درک يک لحظه عاجزمي مانيم ، آن را مردود مي شماريم.

دلم مي خواهد ، يک روز تو را ببينم و وقتي به تو رسيدم ، به صورتت خوب نگاه کنم .

به چشمانت ، مهربان خيره شوم و بعد، سيلي محکمي به گونه هايت بزنم و تو هم به گونه هاي من .

بعد بنشينيم و با هم گريه کنيم . و بعد به يکديگر نگاه کنيم و بخنديــم. بخنديم و گريه کنيم ، گريه کنيم و بخنديم و اگر کسي به ما نگاه کند، نمي داند مي خنديم و يا گريه مي کنيم .

و من خوب مي دانم که آن لحظه ، سرآغاز تازه و ژرفي است.

.....! کاغذم را اگر تمام کني ، دلت اگر که لرزيد ، آن گاه گريه خواهي کرد، شايد بدون اشک.

و من در اين لحظه تا مرگ زندگي خواهم کرد.

وقتی آن لحظه روشن فرا رسد ،دیگر همه چیز تنها یک بهانه است .

و من در اين لحظه تا مرگ زنـــــــــــدگي خواهم کرد.

 

نویسنده: هیوا مسیح 

+ نوشته شده در 10:56 توسط آزاده.
سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385

بهاري ترين حرفهايم .....!

 

اون روزهاي که دنيا به اندازه چشمام بود و يادش بخير ، نزديک بهار که مي شد منتظر بنفشه ها مي شدم همون بنفشه ها که باهاش دستهاي پدرم و حس مي کردم ، چقدر آروم مي شدم وقتي توي باغچه بنفشه هاي رنگي ، مثل رقاصه هاي هندي دست به دست مي چرخيدند و آواز مي خوندند..

 

 

حالا ديگه نه از بنفشه ها خبري هست نه از دستهاي پدر ، اصلا بهارم يه جورايي انگار تو عمق قلب من گمشده ، ديگه کسي هم نيست واسه اومدنش بنفشه بکاره ......؟!

+ نوشته شده در 14:15 توسط آزاده.
چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384
برای خدا و یک دوست

سرشار از تصرف کلامت

و شرور از آزار سکوتت

و گاهي گمنام ميان کلماتت

اسير شده ام .......؟!

و حرفهايم را به تو قرض داده ام

مي داني من هنوز نمي دانم

بر سر پنجره هايمان چه آمد؟

من هنوز نمي دانم ؟

در کدام شب از دلتنگيم ، دلتنگ بودم

ديشب بر روي همان ديوار که هستيم را بر باد داد

عکس يادآوري پنجر ه ها را گريستم

لعنت به ديوار ، لعنت به پنجره ها

که مرا سزاوار کلامت ندانست ...؟

 

شعر از خودم

 

اين روزها خيلي سخت ميگذره ..... نمي دونم مردم از بهار چي مي خواند، خسته شدم از چشمهاي بهت زده بچه ها به ويترين مغازه ها ،خسته شدم از غبار پرده ها پشت پنجره هاي نگران، دلم مي خواد تصويري از شب و روزمون واسه خدا بفرستم شايد جوابم و بده اين همه آرزو اجابت مي خواد  ......... ؟!

 

+ نوشته شده در 15:8 توسط آزاده.
پنجشنبه یازدهم اسفند 1384

من قطعه قطعه شعـــــــرهایم را

به سبک فلامنکو تبدیل می کنم

من مثل پاپ

من شاید کلاسـیک

ولی نه من فلامنکو هستم

تارهای گیتارم را با زخم روزگار کوک می کنم

با ریتم دو چهارم آهنگ دل را می نـــــــــوازم

من از استادم Romba  را یاد گرفتم

به من آموخت که چگونه انگشتانم را بچرخانم

ولی این چرخش سیمهای گیتــــــار نبود

چرخش روزگار من بود

 

هرچند از گیتار سر در نمی آرم ولی از این شعر خیلی خوشم اومد.

بپذیــــــــرید.

 

 

+ نوشته شده در 22:14 توسط آزاده.
یکشنبه سی ام بهمن 1384
کم‌کم باورت می‌شود

 

من لبريز اسامی روشنِ آسمان بودم
که شبی آشنايانی گمنام
به ديدنم آمدند،
آشنايانِ گمنامی از خوابِ ملايک و می
با يکی دو نی دوات و دفتری از نور ...


آمدند، کنارِ حيرتِ بی‌دليلِ هميشه نشستند
شب را ورق زدند و دعا به دعا
از ديدگانِ گريانِ من سخن گفتند


گفتند تو برگزيده‌ی باران و بوسه بوده‌ای
چرا بی چراغ
در شبِ اين همه گريه پير می‌شوی؟!
ما واژگانِ عجيب ديگری از دريا،
از عطرِ عشق و عبورِ نور نوشته‌ايم،
ما به خاطر تو
از انتهای سدر و ستاره آمده‌ايم،
از اين به بعد
تکليفِ بوسه و باران با ماست،
تولدِ بی‌سوالِ ترانه‌های تو با ماست،
ما به جای تو از عطرِ عشق و عبورِ نور خواهيم سرود،
و تو با ما از اسامیِ روشنِ آسمان خواهی گفت،
و ما دوباره ترا
به دوره‌ی دورِ همان واژه‌های مکررِ خودت بازخواهيم برد.
باور اگر نمی‌کنی
اين دست‌خطِ آشنای خداوند است.

+ نوشته شده در 9:52 توسط آزاده.
سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384
هدايت
هرچند همیشه نوشتهایت بوی خون و تعفن می دهد اما افکارم سرخ و نزدیک می شود

هر روز وقتی از خیابان قدیمی کوشک می گذرم منتظرم که از همان خانه بیرون بیایی

و من حرفهایم را کلمه به کلمه برایت بازگو کنم تا میراث مادربزرگ را سبک تر کنم.

+ نوشته شده در 18:27 توسط آزاده.
شنبه پانزدهم بهمن 1384
بیماری دل

چند روزيست حال غريبي دارم ، نمي دونم از چه رنگي و از چه جنسي ، فقط خودم مي دونم و سايه بيزار از تنم ،

با کلمات قهر کرده بودم ، نه مي نوشتم نه مي خواندم ، اما چه کنم که به اين طرز نوشتن براي دلم عادت کرده ام.

اينبار هم مي نويسم و توقف نمي کنم .. چرا که توقف ، تجزيه ذهن است برايم . کتابهايي که خوانده ام  همه از جنس امروز است تکرار تکرار و من در امروز تباه شده ام و در ديروز خود را گم کرده ام عزيزی مي گفت خودت را در حرفهاي پيشيانيان پيدا کن گشتم خواندم  بلند بلند خواندم

و در آخر به اين جمله در نهج البلاغه اکتفا کردم  که علي فرمود:

بدانيد که از جمله گرفتاريها بيچيزي است ، و سختر از بيچيزي بيماري تن است ، و سختر از بيماري تن بيماري دل است .

+ نوشته شده در 10:52 توسط آزاده.
سه شنبه بیستم دی 1384
بغض آسمان

ازغروب پنج شنبه ابري تا سکوت سنگين شنبه باراني آسمان تنها بود و روي پل جنازه پسر جوان بغضش را ترکاند و گونه ام را پس از چندي خيس کرد و من نمي دانم چرا دلم مي خواست جاي پسرک جوان موتور سوار باشم که آرام خوابيده بود ...!؟

اين روزها فکر نکنم بشه با صد تا آسمون ابري به جزيره فاصله هاي آفتابي انديشيد..

 مــــــــــن خسته ام ، خسته، و به تغزل پروانه ها ميان ترجيح چشمهايم به آئينه ها پناه   برده ام .

 

خون چرا در رگ من زنجير  است؟!
زخم من تشنه تر از شمشير است !
مستم از جام تهي .... حيراني !
باده نوشـيده شـدم پنهانـي !

 

ظهر زمستاني من - تينا

+ نوشته شده در 12:22 توسط آزاده.
دوشنبه دوازدهم دی 1384
زمستــــــــــان

زمستان که مي شود لحظه ساکت مي نشيند و در متن نگاه شعر مي نويسد

زمستان که مي شود دلــــم برف مي شود تا به تنهايي کوهها نزديکتر شود

زمستان که مي شود چاي سماور قديميــمان دلچسب تر از هميشه مي شود

زمستان که مي شود دلم هزار شعر مي شود و روي پنجره ها نيت مي کند و هـــــــا            مي کشـــد و انگشتانم را به حرفي لرزان مي رقصاند وآرام مي گويد الهـــــــــــي ...

 

شب زمستاني من - تينـــا

 

 

+ نوشته شده در 15:22 توسط آزاده.
یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384
خواب خورشيد
جمعــه بود در لابه لاي دقايق پــي متني بودم براي سرور قلبــم که سخت مجروح است و گاهي ميان درمان مبتلا !

کنار پنجره ايستادم و خورشيد را به چشمان کم سو و خاموشم نشان دادم و غيبت نور را درون پلکهايم پنهان کردم چقدر سنگين شده بودم !

کتابي ورق زدم و شعرهاي تاريکش را بلنــــــد بلنـــــــد خواندم  معجزه خورشيد را آرام آرام بر روي تاريکيهاي کلمات نوشتم و مثل دخترکان عاشق که نامه هاي معشوق را به تکرار مي نو يسند        نفس نفس زدم و چقدر دلم دريا مي خواست تا برايش حديث نور را فرياد بزنم .

و حالا دقايقي است که به خورشيد مي خندم و شبها به بدرقه ماه خواب خورشيد مي بينم و ديوانه وار مسرورم که من نور ديده ام .

جمعه سرگردان ـ تينا

+ نوشته شده در 14:12 توسط آزاده.
پنجشنبه دهم آذر 1384
می دونم دلت نمی خواد دیگه چیزی بخونی .....

بگذار هيچ‌کس نداند، هيچ‌کس! و از ميان _ همه ي _ خدايان، خدائي جز
فراموشي بر اين همه رنج آگاه نگردد.

بگذار کسي نداند که چه‌گونه من به جاي _ِ نوازش‌شدن، بوسيده‌شدن،
گزيده شده‌ام!

حالا سالهاست حرفهاي عين شين قاف شناسه ي  غم انگيز روحانيت شيطان با همنشيني انسان در کنار برادر و خواهرانم را مي دهد ، و من از پشت همه آن غرورها به استقبال حرفهاي کاغذيشان رفته ام.

گفتـــي غرور داشته باشم اما چطور از پس اين همه که صورتهاي شرمگينشان مرا در بهار تنم شکسته و به سمت پيامبر غرور ! گستاخ کرده غرور داشته باشم.

کدام مطلق ، کدام ابديت و کدام شروع _ خوب مي داني که غم من بزرگ است اما فصل ياغي شدن من در تمام سالهاي صميميت بي شائبه ي دروغ به باد رفت و من هرگز روح تشنه ام را به سمت رقص باد روان نکرده ام.

کاش  مي توانستم به فرداها فکر کنم اما مي نالم از دلي كه به خون غرقه گشته است غم بزرگ من ميان جنگ مرگ و زندگي به جانم تاخت و مرا هيچ چيز نبود جز تنهايي و حالا سالهاست که به تنهايي انس گرفته ام و روزها و شب ها با او به پيله ي تن پناه مي برم و پيرو مکتبش شده ام

نمي داني چقدر از چيزهايي که نمي توانم بنويسم و حتي بلند بلند با خود تکرار کنم  دل آزارم. اما از اين خرسندم که لخته اي کسي به من فکر کرد و چند سطري از دل برايم نوشت. که اين روزها و شايد تا ابد آزاده تر و تنها ترم کند.

 

+ نوشته شده در 11:33 توسط آزاده.
یکشنبه ششم آذر 1384
وقـــــــــــــــت تلخ
وقـــــــــــــــت تلخ ،زندگیم را لحظه به لحظه تنیده است.

و مرا همواره در تمام شب به دنبال قدمهایش کشانده است

چقدر سرد است وقتی که نیستی و فقر چشمانم را در بهت ديوار نگاهت نمي بيني

 و من چه عاجزانه به سوزش انگشتانت نیازمندم تا وقت تلخم را به ابديت امتداد دهم.

 

+ نوشته شده در 8:29 توسط آزاده.
چهارشنبه یازدهم آبان 1384

اعتراض

مرد زندانی شده بود . جرمش این بود که اعتراض می کرد.

او را در آغل گوسفندان زندانی کردند تا از آنها یاد بگیرد که اعتراضی نداشته باشد.

یک سال بعد مرد را به دار آویختند زیرا گوسفندان دیگر شیر نمی دادند.!؟

+ نوشته شده در 7:39 توسط آزاده.
دوشنبه دوم آبان 1384
ای ظهور ناگهاني!
اي بشارت بهشتي ، اي ظهور ناگهاني

يك غزل به من نظر كن ، با دو چشم آسماني

در مقام گفتن از تو ناتواني ناتوانم

مي كنم تو را تكلم ، با زبان بي زباني

ديدن تو آرزويي ، از تبار غير ممكن

پشت خلوت خيالم مثل بوي گل نهاني

مي دوم نشانه ات را ، پا به پاي بوي حسرت

مي دوم نشانه ات را ، پا به پاي بي نشاني

تو، عبور يك خيالي ، رد پا نمانده از تو

از كجا گذشته اي تو ، اي نسيم ناگهاني؟!

رد قلب عاشقت را ، از غزل گرفته ام من

اي تغزل مجسم ، اي غزل ترين نشاني

كي ظهور مي كني ، تو ، آفتاب عالم آرا؟

كي ظهور مي كني تو اي فروغ جاوداني؟

حاجتي ندارم از تو ، جز تبسم ظهورت

كي غبار غيبتت را ، از دلم تو مي تكاني؟

+ نوشته شده در 15:55 توسط آزاده.
سه شنبه بیست و ششم مهر 1384
من دوباره گذر خواهم كرد و خواهم گريخت به روياهاي خويش ...............
+ نوشته شده در 13:5 توسط آزاده.