تبليغاتX
بلور رویا
بلوررویا
پنجشنبه هشتم مرداد 1388
سایه
همیشه تو نوشتن اولین کلمه مشکل داشتم مثل آدمی هستم که یه دنیا حرف داره اما نمی دونه با چی شروع کنه ... آخرشم یادش می ره چی می خواسته بگه ....

 این روزها توی این آفتاب به دنبال سایه گم کردم می گردم نمی دونم فکر می کنم فراریش دادم گمان می کنم از من وقتی گریخت که دروغ پشت هم دروغ شنید گمان می کنم وقتی رفت من به هوای دلم جایی دیگری بودم ... این روزها دیوانه شده ام کوچه به کوچه به دنبالش می گردم اما نیست ... سایه مگر من و تو در آن روز گرم پشت دیوار پنهان نشده بودیم برای چیدن تنها گل سرخ باقیمانده در باغچه ... سایه مگر من و تو دلمان یک نوشیدنی نمی خواست و از خورشید تمنای نوشیدنی با طعم نور نداشتیم.....

برای سایه گمشده ام ........

قلب را تکه تکه می کنند

ذهن را به ورطه ی دلهر ه های پوچ می کشند

و روزها پشت هم می روند

هر چه نگاه می کنی با این چشمان کم سو

هیچکس نیست...هیچکس

عقده ات را سر کلاغها خالی می کنی

و آرام آرام ذوب می شوی ....

آنگاه اگر مجالی بود گاهی فکر خواهی کرد کجای این ناکجاآباد خواهی مرد؟

 

 روزهاتان بی سایه مباد.

+ نوشته شده در 12:30 توسط آزاده.