تبليغاتX
بلور رویا
بلوررویا
سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387

 هواي بادبادك درهواي اون ور ابرها

 

 

 

يادش بخير.......

دور دستم پر از نخ بود هر چي قرقره ي آبي بود از تو كمد مادرجون  بر مي داشتم و مي رفتم روي پشت بوم نزديك به آسمون ...

نخ و گره مي كردم به بادبادك سفيد لپ گليم ... انوقت انقدر نخ هارو باز مي كردم تا بادبادكم مي شد اندازه ي يه نقطه .. مي گفتم مي خوام برسه به خورشيد.... چقدر اون روزها خورشيد روشن و نزدیک بود ..خورشید خانم بادبادك من و مي بوسيد و من روي چشماي بادبادك گرماش و حس مي كردم.

حتي يادش برام لذت بخشه ...

دلم مي خواد يكي از همين روزها..به ياد اونوقتها دوباره به خورشيد نزديك بشم ... نمي دونم چجوري؟

اما فكر نمي كنم زياد دور باشه ....

مي خوام خيلي از زمين دور بشم از اين همه آدم شبيه به هم ...از اين همه فكر ... مي خوام فقط برم !

بگذار كه تا مي خورم و مست شوم

چون مست شوم به عشق پا بست شوم

پابست شوم به كلي از دست شوم

ار مست شوم نیست شوم ، هست شوم

 

راستي من از بادبادك اومدم كجا ... بادبادك و مست و فروغي بسطامي واين حرفها!

شايدم بسطامي دلش هواي بادبادك داره و گرنه اين همه شاعر...!

والا........

+ نوشته شده در 19:40 توسط آزاده.