این که من هنوز به تماشا نشسته ام و میان دودهای مسموم همچنان نفس عمیق میکشم .....
این که دیگر بین شب و روزم فاصله ای نیست......
یا همین اشک که دیگر توقعی نیست که ببارد یا نبارد.....
غریبه که نیستید ...... ! انگار همه دیوانه شده اند؟
سر هر چهار راه فقط به ظاهر شاعرها نیستند که مات به کودکان معصوم می نگرند و شعر می گویند.....
من خودم دیدم همان راننده با آن ماشین اوراقش سرش را به فرمان چسبانده بود و زار زار می گریست و چیزی مانند این زمزمه می کرد....
گفتم که بوی زلفت گمراه عالَمَم کرد.....
من هیچگاه به این نقطه نرسیده ام که در این شهر بیمار ، بین این همه دیوار و خطهای سیاه با یک مصراع کوچک مست بگریم.....
دلم ناشناخته ها را می خواهد ...
من هنوز در همان تردیدها مانده ام...