تبليغاتX
بلور رویا
بلوررویا
دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386
آه

آه اگر آهــــم بگيرد ٬ دامنت !

+ نوشته شده در 8:25 توسط آزاده.
سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386

این که من هنوز به تماشا نشسته ام و میان دودهای مسموم همچنان نفس عمیق میکشم .....

این که دیگر بین شب و روزم فاصله ای نیست......

یا همین اشک که دیگر توقعی نیست که ببارد یا نبارد.....

غریبه که نیستید ...... ! انگار همه دیوانه شده اند؟

سر هر چهار راه فقط به ظاهر شاعرها نیستند که مات به کودکان معصوم می نگرند و شعر می گویند.....

من خودم دیدم همان راننده با آن ماشین اوراقش سرش را به فرمان چسبانده بود و زار زار می گریست و چیزی مانند این زمزمه می کرد....

گفتم که بوی زلفت گمراه عالَمَم کرد.....

من هیچگاه به این نقطه نرسیده ام که در این شهر بیمار ، بین این همه دیوار و خطهای سیاه با یک مصراع کوچک مست بگریم.....

دلم ناشناخته ها را می خواهد ...

من هنوز در همان تردیدها مانده ام...

+ نوشته شده در 21:27 توسط آزاده.