|
از همه سو،
از چار جانب، از آن سو که بهظاهر مه ِ صبحگاه را مانَد سبکخيز و دَمدَمي و حتا از آن سوي ِ ديگر که هيچ نيست نه لهله ِ تشنهکاميي ِ صحرا نه درخت و نه پردهي ِ وهمي از لعنت ِ خدايان، ــ از چار جانب راه ِ گريز بربسته است. درازاي ِ زمان را
و ثقل ِ آفتاب را
و عمر در اين تنگناي ِ بيحاصل چه کاهل ميگذرد! □ قاضيي ِ تقدير با من ستمي کرده است. به داوري ميان ِ ما را که خواهد گرفت؟ من همهي ِ خدايان را لعنت کردهام
همچنان که مرا خدايان. و در زنداني که از آن اميد ِ گريز نيست
| |||||||||||||
آن روزهای خوب رفتند
...................
آن روزهایی که همیشه منتظر یک اتفاق بودم ، یک اتفاق که در عین کوچیکی برای من به اندازه ی همه ی دنیا با آدماش بود اتفاقایی کوچیک مثل داشتن یه عروسک،یا داشتن یه لباس صورتی همرنگ کیف و کفش ....
چه ساده خوشبخت بودم چه ساده می نوشتم تمام کلمه خوشبختی را....
پله ی بالا رفتنم بردن بازی لی لی با بچه های ساده کوچه ی آبیمان بود ...
دلم کودکیم را پر پر می زند ....
دلم می خواهد این روزهای نه چندان خوب به اتاق کوچک کودکیم سفر کنم.
چند وقتی می شود مجال نوشتن ندارم.. یعنی پیشامدهای پشت سر هم چشمانم را تار کرده و فقط سعی می کنم ببینم و سکوت کنم ..! چرا من جرات حرف زدن ندارم . چرا دستهایم را بر شانه ی سرد دوست تکیه داده ام .... و هزاران چرایی دیگر... که به بی جواب ماندنشان عادت کرده ام.....
دیگر همه ی سئوالها بی جواب هستند .