بعد از این همه مدت اومده بود، صورتش غرق در سردرگمی بود ، انگار از من بیشتر دلش برای خودش تنگ شده بود ، نشست کنارم مثل قدیما ، دست کرد تو کیفش و یک قلم و کاغذ بیرون آورد ، گفت بنویس .......
منم نوشتم .........!

کاغذ و نگاه نکرد همونجوری گذاشت تو کیفش ، گفتم چرا اینبار نخوندی کلک ؟
گفت اینبار نگاهت همه چی و برام نوشت فقط می خواستم تو آروم بشی !
نمی دونستم چی باید بگم ... یه لحظه بهش خیره شدم، گفت چیه ؟
گفتم چیز مهمی نیست ، فقط دارم به زندگی التماس می کنم که یکم توقف کنه ، توی هوای پاک و آزاد ، مثل همین صندلی که الان روش من و تو نشستیم .....
زد زیر خنده ... گفت دختر تو بدجور به التماس افتادی .. انقدر که نمی دونی الان همونجایی هستی که داری آرزوش و می کنی...
راست می گفت من همه چیز و یادم رفته بود
دستاش من و یاد مهربونی ستاره ها می انداخت ، دستاش و گرفتم ، گفتم بزار تا آخر عمرم همینجا بمونم...!
این شب ها و روزهای در پی هم کوتاه و غم انگیز یارای نوشتن را از من ربوده است . گاه به بودنم شک می کنم به یکجا ساعتها نشستنم ،یک دم آب خوردنم و عطش سیراب نشدنم ، و دست کم نفس کشیدنم . !
احساس می کنم زیر پوستم پر از کودکان بهشتی با لقاح پرواز و گریه زائیده شده است و من چادرم را دور کودکانم، آغوش کرده ام ، و لبهایشان را با نوک سر انگشت لرزان و مضطربم تر می کنم.
بی سبب دوستشان دارم و درونشان جاری شده ام و بی سرو سامانی ام را به بادها سپرده ام ....
سالهاست بجای باران، سیل آسا گریسته ام و روی بالشتک شب یک باغ پر از شمدانی را آب
نگاه همسایه بدجور آزارم می دهد شاید مرا دیوانه می پندارد ، شاید پنج شنبه ای را بخاطر میاورد که من ساعتها در روز سراغ چشمانم را از ماه می گرفتم .... فرصتم داده اند تا فقط سکوت کنم و هر شب به محفل دردهایم ، ناقوس ---من دیگر به هیچ چیز فکر نمی کنم--- را بنوازم .. و در تکرار ببارم ... بخوانم ... بنویسم ....
پشت این تکرارها همیشه حرفی ، زمزمه ای هست که هشدار می دهد نبودنم را --- پدر چقدر دلم برایت تنگ شده – چقدر دلم می خواهد با دستانت ،نوازشم کنی – پدر این ذهن بارانی من دیدنت را سالهاست قبل از سجود، نیت می کند --- نمی دانم این روزها ، آدمها ، بدجوری به نام تو مرا به گریه وا می دارند – پایان این دیده ی خروشان دیریست به کویر رسیده است....
پدر تشنه ام آب می خواهم ......!