
فکر کن.... !
بنویس ، شاید روزی وادار به نوشتنت کنند
بخواب، مثل همه ی آن شبها و روزها که خواب می دیدی
بخند ، نخوان ! نبین ! و هنوز آرام نگاهت را به جایی غیر از این لحظه ها که منم بدوز.
و از من نپرس ....
که چرا همچنان معصوم زیر منفورترین پاهای شهر له می شوم
و چرا همچنان یکی از غمگین ترین صورتکهایم که زادروزش را به پایکوبی ابلیس به سوگ نشسته است.
نوشته ای وقت همیشگی تنهایی