تبليغاتX
بلور رویا
بلوررویا
پنجشنبه سی ام فروردین 1386
بايد تظاهر کنم حالم خوب است
 

خیلی وقت بود که دلم می خواست چیزی بنویسم ، می خواستم در عین بزرگ شدنم به آرامش برسم  اما تو این چند وقت هر چی بیشتر به اطرافم توجه می کردم  به این نتیجه می رسیدم که آرامشی که من دنبالشم اصلاً قابل لمس نیست و فکر می کنم باید انتسابش بدم به یه دنیای دیگه .....!

اما یه واقعیتهایی برام محسوس شد و فکر می کنم بیشتر باید به انتظار این بشینم که فرجام همین حرف و حدیث روزمره ی خودم و ببینم..!

دوست دارم بیشتر بنویسم ، اما انقدر معتاد اندیشه های بیهوده ی خودم شدم که همین چند خط و یک شعر ناب سید علی صالحی که تمام حرفهای من و زده  فعلاً بس دونستم ....

متهم!

تظاهر می‌کنم که ترسيده‌ام
تظاهر می‌کنم به بُن‌بَست رسيده‌ام
تظاهر می‌کنم که پير، که خسته، که بی‌حواس!
پَرت می‌روم که عده‌ای خيال کنند
اميد ماندنم در سر نيست
يا لااقل ... علاقه به رفتنم را حرفی، چيزی، چراغی ...!


دستم به قلم نمی‌رود
کلماتم کناره گرفته‌اند
و سکوت ... سايه‌اش سنگين است،
و خلوتی که گاه يادم می‌رود خانه‌ی خودِ من است.


از اعتمادِ کاملِ پَرده به باد بيزارم
از خيانتِ همهمه به خاموشی
از ديو و از شنيدن، از ديوار.
برای من
دوست داشتن
آخرين دليلِ دانايی‌ست
اما هوا هميشه آفتابی نيست
عشق هميشه علامتِ رستگاری نيست
و من گاهی اوقات مجبورم
به آرامشِ عميقِ سنگ حسادت کنم
چقدر خيالش آسوده است
چقدر تحملِ سکوتش طولانی‌ست
چقدر ...


نبايد کسی بفهمد
دل و دستِ اين خسته‌ی خراب
از خوابِ زندگی می‌لرزد.
بايد تظاهر کنم حالم خوب است
راحت‌ام، راضی‌ام، رها ...
راهی نيست.
مجبورم!
بايد به اعتمادِ آسوده‌ی سايه به آفتاب برگردم.

+ نوشته شده در 13:29 توسط آزاده.