تبليغاتX
بلور رویا
بلوررویا
چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385
 

 

یجورایی جا زدم ....

فکر می کنم باید بزرگ شم....!

+ نوشته شده در 14:29 توسط آزاده.
پنجشنبه دوم آذر 1385
سقوط

 

صبح تا بعد از ظهر توی یک شرکت کامپیوتری ، تمام وقت کار می کرد و بعد از ظهر به محل کار من می اومد و دو ساعتی مشغول به کار نظافت بود ، یک چند سالی به همین روال گذشت ، تا این که همین چند وقت پیش بدون دلیل مدیر شرکت کامپوتریه از کار بیکارش کرد! خیلی دلم براش می سوخت ،آخه حقش نبود یه آدمی بود بدون این که اعتراضی داشته باشه هر کاری از دستش بر می اومد انجام می داد ؛ نمی دونم چرا بد آورد ، البته تو مملکت ما آدمای ضعیف همیشه پسرفت دارند !

به هر حال اون دیگه کارش و از دست داده بود ، حالا دیگه همه فکرش کار شده بود ،

..

بعد از ظهرها دیگه عادت کرده بودم به بودنش و صدای لخ لخ دمپایهاش ، اگه بهش چیزی نمی گفتی تو یک ساعت بیست تا چایی لیوانی واست می ریخت ، از وقتی که کار اولش و از دست داده بود دیگه دیرتر به شرکت می اومد جوری شده بود دو هفته یک بارم نمی دیدیمش از بس کار می کرد ، یه روز توی یه هوای بارونی ، نزدیک شرکت دیدمش مشغول تعمیر یه وانتیا دربداغون...

رفتم جلو سلام کردم بهش ، اصلاً متوجه من نشده بود یه لحظه به خودش اومد و با اون لهجه شیرین آذریش ، کلی معذرت خواهی کرد واسه تأخیراش ... خیلی عوض شده بود .لاغر و تکیده ، انگار زبونم لال عزیزی و از دست داده بود ، بهش پیغام دادم پس فردا جلسه ی مهمی داریم صبح زودتر بیاد واسه پذیرایی؛ گفت باشه حتماً، خلاصه وقت نحس داشت نزدیک می شد منتظرش بودیم میهمانها اومده بودند تلفن زنگ زد ، نمی دونم چرا دلم لرزید ...

خانمش بود گریه می کرد گفتم چی شده ؟ گفت شوهرش نمی تونه بیاد ،گفتم چرا آخه؟گفت تصادف کرده ،یک لحظه سکوت کرد ،می گفت دیشب با یه کامیون تصادف کرده ، گفتم خدارو شکر که چیزی نشده ، گفت چرا مجبور شدند یک دستشو کامل قطع کنند- وای فقط خدا می دونه که اون لحظه به من چی گذشت .گوشی از دستم پرت شد صدای ناله زن می اومد خدا- بیکار – نونمون.....

 

راستی من هنوز نمرده ام!.....

 

 

+ نوشته شده در 10:1 توسط آزاده.