تبليغاتX
بلور رویا
بلوررویا
سه شنبه شانزدهم آبان 1385
فاتحــــه کلنجار را خوانده ام..!

لبریز شده ام،

دیگــــر تنهایی ام را از آن هیچکس نخواهم کرد.

فراموش می شوم

نمی خواهم سایه ها ی شبیه به هم مرا توجیه رابطه هاشان کنند!

فاتح شده ام

فراموش می شوم

به همین زودی.....

باور کن !

 

گوشه ای از یلدای شبانه ام ـ

+ نوشته شده در 20:57 توسط آزاده.
سه شنبه نهم آبان 1385
چقدر دیر شده است؟
 

برای پدربزرگ

ترجیح دادم دوباره متولد بشم واسه تحمل از دست دادنت ، هر چی باشه نیمی از عمر سردمو در کنار تو گذروندم ، وقت رفتنت یک بغض سنگین که انگار از اول زمین جرات ترکیدن نداشت ، به آرومی شبیه اشک شد و گریست. خیلی سخت بود رفتنت حتی واسه منی که چند سالی بود به دستات بوسه نزده بودم.

 

 .................................

از ورای واژه های بزرگ که بگذرم و همه سالهای سکوتم رو یک دریچه مچاله شده فرض کنم و این مادیان عجول افکارم را در آن دریچه حبس کنم یک نتیجه مسدود ذهنم را نگران می کند؟

چقدر دیر شده است؟

انگار باید بپذیرم که انتهای این راه صدایم را به شالیزار ها می سپارم همانطور که غرورم را به دشتها سپرده ام .

چقدر خطوط معصومند وقتی برای تو به حرکت در می آیند .

می بینی این کم و بیش های بی لیاقت ، حتی نای ابراز را از من ربوده اند.

نمی خواهند اینگونه باشم

مرا کلاغ خوانده اند ، شبانه های روشنم مرا کلاغ خوانده اند...

چقدر دیر شده است؟

تو می فهمی مرا ، تو می دانی این واجهای ناقص چقدر برایت گریسته اند.

هیچگاه حرفی نزده ای ...... و من همیشه محتاجم!

راستی

چقدر دیر شده است؟

 

+ نوشته شده در 18:16 توسط آزاده.