تبليغاتX
بلور رویا
بلوررویا
چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385
مگه فردا چی می شه تو می دونی .......

فکر کن این همه آدم خوب و بد دوروبرت باشند بازم تنها باشی

فکر کن یک سال منتظر شبهای بلند و معصوم خدا باشی بیماری جسم امون بهت نده .... حتی یه آیه گریه کنی .....

فکر کن با این همه روشنی بازم بخوای به تاریکی دل ببندی

فکر کن وقتی آدما می بیننت مجنون صدات کنند و تنها یک خط شعر سیاه پنهونت کنه از نگاههای تلخشون...

پشت این پنجره هـا دل می گیره             غم و غصه دل تو می دونـــــــــــــــی

وقتی از بخت خودم حرف می زنم            چشام اشکبارون میشه تو میدونی

عمریه غم تو دلم زندونـــــــــــــــیه            دل من زندون داره تو می دونــــــی

هر چی بش میگم تو آزادی دیــــگه          میگه من دوست دارم تو می دونی

میخوام امشب با خدام شکوه کنم          شکوه های دلمو تو می دونـــــــــی

بگم ای خدا چرا بختم سیاســــــــــت       چرا  بخت من سیاست تو میدونـی

پنجره بسته می شه شب می رسه       چشام آروم نداره تو می دونــــــــی

اگه امشب بگذره فردا مـــی شـــــه         مگه فردا چی می شه تو می دونی

 

ببخشید اگه دوباره اینجوری نوشتم دلم گرفته بود...تینا


                       

+ نوشته شده در 12:4 توسط آزاده.
دوشنبه دهم مهر 1385

قلبـــ ــــــــ زخــمی

فکــر ـــــــ متلاشی

دیده ــــــــ سرگردان

باورم نمیشه اینا تکه هایی از جسم مبهوت منند....  پس چرا هنوز زنده اند؟!

شاید منتظر یک معجزه ی دیگه ای هستند و واسه همینه که از اول امساک امسال همش به انتظار(انا انزلناه فی لیله مبارکه .... هستم.

شب های قدر و خیلی دوست دارم  ِ شبهای لحظه به لحظه زمزمه ملکوت و ....

این شبهای عزیز دارم یک دردنامه استعانت واسه تسکین برای کمال مطلق می نویسم.

بالاخره حقیقت تضرع و ناله شب های قدر رو یه جوری واسه خدای خودم باید روشن کنم .

 

منتظر اجابتم ـ التماس دعا

+ نوشته شده در 14:29 توسط آزاده.