تبليغاتX
بلور رویا
بلوررویا
یکشنبه پانزدهم مرداد 1385

دیگر بار شب و روز تلخ دوزخیم را تجربه می کردم و باور داشتم که تمامی این لحظات از آن یک الهه بی بدیل است الهه ایی که از ذهن نزدیکتر و همواره از باران نمناکتر!

 

لحظاتی سرد که زمین و زمان را به ناسزا می کشیدم ، این من بودم که تو را از درون احساس کرده بودم وآرام برایت می گریستم هیچ نیرویی در درونم نبود که از خود دفاع کنم از منی که مغرور وجود خود بودم و تو را لابلای جملاتم پنهان می کردم!

بهارا، فراتر از حس بی نظیر یک بغض سنگینی ....و مرا می بخشی که دقایقت را با حرفهای ناچیز به ویرانی ام آزرده ام.

اما نمی دانم چرا در امتداد هر حرف به تو می رسم. سخت است شب و روز به سمت زوال راه را طی کردن.     

من سالهاست نشانی مدفن خود را می دانم و دیگر به هیچ چیز جز نیستی نمی اندیشم اما تو مرحله ای از سفر به بودنم هستی پس من چگونه تو را آزرده ام؟ کاش روزی مانده به رفتنم ازشب تا سحر برایت حرف می زدم مقابل چشمانت و تو مثل همیشه آرام و من .....

گاهی شرمم می شود اما این آتشی است که نه از سر عشق بلکه از دلی خزان زده لهیب زده است . نمی دانم شاید این آخرین حرف یا نوشته ام برای تو باشد اما آیا من بدون تو زنده می مانم؟

سکوت تو و صبر تو ،معجون حقیقت وابستگی من به تو است ،می دانی همانجا که ایستاده بودی در مقابل چشمانم نذر کرده ام برای رسیدنت به همه خوبیها؛

 

حیف است سنگ صبور من تنها بماند حیف است خیال من راحت نباشد ،حیف است غیر ـ تو را نشناسد احتیاط میکنم در برابرتان ایستاده ام و خم نشده ام تا بمانید در دیدگانم .

آری تو آنکه دل طلبد آنــــی

امـــا

آفســـوس

دیری ست کان کبوتر خون آلود

جویای برج گمشده جادو

پرواز کرده ســـت.

+ نوشته شده در 15:47 توسط آزاده.