1- مرد پسر بچه ی 5 ساله اش را نیمه شب به لانه کبوتر میبرد تا تنش را با آتش سیگار و سیخ سرخ بسوزاند پسرک گناهکار است ، چون مدام بهانه می گیرد و گریه می کند .گریه مدام او خواب او را آشفته کرده است و مادر از دید او لیاقت مادری ندارد چرا که در ساکت کردن کودک خویش عاجز و ناتوان است . جزای چنین مادر و فرزندی همین است که مادر در اتاق محبوس شود و فرزند در لانه کبوتر با آتش سیگار بسوزد.
2- پدری خانواده را مجبور می کند تا در میان گودالی در باغ های شمال شهر پایتخت زندگی کنند . او در یک اطوشویی کار می کند، صبح از خانه بیرون می زند و نیمه شب بر می گردد به باغ های شمال پایتخت. صاحب ملک به او گفته است بودن تو در این باغ اسمیت می دهد و به زودی می توان باغ را به شهرک تبدیل کرد، اما دیوارهای خانه را نمی شود چنان ساخت که پیدا باشد پس باید گودال کند تا دختران و پسران با مادر خویش درآن مغاک نمور زندگی کنند ، زیر سقفی از تخته پاره و نایلون.
3- ساعت از 10 شب گذشته است ، مرد مینی بوسش را میان برج های موازی پارک می کند،محکم گاز می دهد مثل کسی که بخاطر عصبانیتش فریاد کشیده باشد، مینی بوس میلرزد و خاموش می شود .
هنوز بچه ها فرصت دارند تا پدر 4 طبقه را سلانه سلانه بالا بیاید به این طرف و آن طرف بروند و همه چیز را مرتب کنند، با هر قدمی که پدر برمیدارد ضربان قلب بچه ها تندتر می شود. صدای تلویزیون خاموش اسباب بازی ها جمع وجور،رومبلی ها مرتب ، مادر دستپاچه حرف هایش را با زن همسایه تمام می کند در را می بندد و می دود سمت آشپزخانه.
مرد ته سیگارش را زیر پا له می کند و با پنجه کفشش پرت می کند پایین ، سیگار دیگری روشن می کند و با آرنجش محکم در را می کوبد. او به چشم هیچ یک از بچه ها نگاه نمی کند ، حتی دختر کوچکش، حوصله غذا خوردن هم ندارد شاید خورده است . داخل اتاق خواب می شود و در را محکم پشت سرش می بندد . چای غلیظ می خواهد و....
بچه ها به هم نگاه می کنند و خوشحالند از اینکه امشب خبری از کلاس نصیحت نیست:
« خاک بر سرتان ، بچه مردم را نگاه کنید ، زندگی مردم را ببینید ، زن هم نگو عینهو مجسمه ، طلا دستش بدی حلبی درست می کنه تحویلت می ده»
بعد هم چند سیلی به بچه ها ، اما امشب از سیلی خبری نیست و جمع شدن همسایه ها ، پناه دادن به زن، نصیحت کردن مرد . مرد امشب آنقدر عصبانی است که حوصله خودش را هم ندارد او امشب چای خواهد خورد و سیگار پشت سیگار و این یعنی امن ترین لحظه زندگی برای مادر و سه کودک مضطربش.
زن می خواهد بداند علت آرامش امشب مرد چیست؟ مرد اما در سکوت است .! زن چای چهارم را که جلوی مرد می گذارد ، می پرسد : چه خبر؟
مرد می گوید قرار است صبح و بعد از ظهر سرویس یک شرکت بشوم. با حقوق ثابت و بیمه بچه ها.
زن می گوید خدا را شکر.
همشهری _ محمد مطلق
فاطميه سوگواري گل است
فاطميه حالت سوز و دعاست
فاطميه شاهد اشك علي است
كل يوم فاطميه يا علـي