بعضي وقتها حتي يک شاخه گل هم بوي نيستي ميده وقتي تمام درها بسته ميشه ديگه هيچ چيز کيمياي بودن نيست ، براي لبخندي ، براي حرف تازه اي قيمتي نيست در اين سرزمين که منم نقاب ها فقط قيمت دارند ؟!
در صف طويل نقاب ها ايستاده ام تا نقاب به چهره زنم که از هر منطقي به دور با نيرنگها بر سر سفره بنشينم و شبها از پشت نقاب آرام گريه کنم.
همه درهاي قصر قصه هاي شاد مسدود است
نگفتندش : نوازش نيست ، صحرا نيست ، دريا نيست
همه رنج است و رنجي غربت آلود است
پريد از جان پناهش مرغك معصوم
درين مسموم شهر شوم
پريد ، اما كجا بايد فرود آيد ؟
ديشب خيلي شبيه بهانه ي کودکيم شده بودم ، رفتم و عروسکي که شکل کودکيم بود را تنگ تو بغلم گرفتم و منظومه سرد دلم و تو گوشش خوندم . و فرود آمدم !
كز آن پرواز بي حاصل درين ويرانه ي مسموم
چو دوزخ شش جهت را چار عنصر آتش و آتش
همه پرهاي پاكش سوخت
كجا بايد فرود آيد ، پريشان مرغك معصوم ؟
آخرين شبهاي بهار ـ برگرفته از پرنده اي در دوزخ مهدي اخوان ثالث

اللهم عجل لوليـــک الفرج
منتظرم . ظهور کني و تاب اين غم بزرگ را به قلب من بدهي
کجايي پــدر؟ کجايي بزرگوار ؟
هنوز به انتظارت دعاي فرج مي خوانم و انتظار مي کشم
آقا مي بيني اسير دردهاي همنواي زمين شده ايم و غرق در رويايم؟
العجل العجل يا مولای يا صاحب الزمان يا مهدی ادرکنی
اي گل نرگس ، نرگسها هم منتظرند.
نظري فرما
التماس دعـــــــــا

آخرين ايستگاه در انتهاي حرفهايم نگه دار
آنگاه قلم را به من بسپار
تا در برابر چشمانت
در قيد زمان زندگي ماندگار بمانم
و روي آخرين صندلي
قصه ام را بنويسم
و تـــــــو
اين افسانه را براي کودکان ايستگاه اول بخوان......!؟
شعر از خودم:تينا