اي کاش مي شد بيايي و از چشمان من به خيابان نگاه کني ، به باد ، به باران ......
نمي دانم چرا تو برادر من نيــستي ، يا خواهر من . چه مي شد اگر تو خواهر من بودي و من خواهر تو .
تو برادر من بودي و من برادر تو.
نمي دانم ، اگر مي توانستم يک روز تو را لمس کنم ، چه پاسخي مي دادي؟!
آيا مي توانستي چشمانم را صادقانه بخواني ، دستهايم را صادقانه بگيري؟
آيا مي توانستي برادر يا خواهرمن باشي؟
يعني همين الان همين طوري که تودرجاي ديگري به دنيا آمده اي و من در جاي ديگر..
شايد تو در تبت و يا در هند ، يا آن سوي آبهاي بزرگ و يا پشت همين کوچه بن بست چشم به آسمان گشوده باشي، چه فرقي مـــــــــي کند!....
شايد به حرفم بخندي . اما ما هميشه وقتي از درک يک لحظه عاجزمي مانيم ، آن را مردود مي شماريم.
دلم مي خواهد ، يک روز تو را ببينم و وقتي به تو رسيدم ، به صورتت خوب نگاه کنم .
به چشمانت ، مهربان خيره شوم و بعد، سيلي محکمي به گونه هايت بزنم و تو هم به گونه هاي من .
بعد بنشينيم و با هم گريه کنيم . و بعد به يکديگر نگاه کنيم و بخنديــم. بخنديم و گريه کنيم ، گريه کنيم و بخنديم و اگر کسي به ما نگاه کند، نمي داند مي خنديم و يا گريه مي کنيم .
و من خوب مي دانم که آن لحظه ، سرآغاز تازه و ژرفي است.
.....! کاغذم را اگر تمام کني ، دلت اگر که لرزيد ، آن گاه گريه خواهي کرد، شايد بدون اشک.
و من در اين لحظه تا مرگ زندگي خواهم کرد.
وقتی آن لحظه روشن فرا رسد ،دیگر همه چیز تنها یک بهانه است .
و من در اين لحظه تا مرگ زنـــــــــــدگي خواهم کرد.