تبليغاتX
بلور رویا
بلوررویا
شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385
مغایرتهای زمان ما
مغایرتهای زمان ما 1-ما امروزه خانه های بزرگتر اما خانواده های کوچکتر داریم؛ راحتی بیشتر اما زمان کمتر 2-زندگی ساختن را یاد گرفته ایم اما نه زندگی کردن را؛ تنها به زندگی سالهای عمر را افزوده ایم و نه زندگی را به سالهای عمرمان 3-ما ساختمانهای بلندتر داریم اما طبع کوتاه تر، بزرگراه های پهن تر اما دیدگاه های باریکتر 4-بیشتر خرج میکنیم اما کمتر داریم، بیشتر میخریم اما کمتر لذت میبریم. 5-ما تا ماه رفته و برگشته ایم اما قادر نیستیم برای ملاقات همسایه جدیدمان از یک سوی خیابان به آن سو برویم. 6-فضا بیرون را فتح کرده ایم اما نه فضا درون را، ما اتم را شکافته ایم اما نه تعصب خود را 7-بیشتر مینویسیم اما کمتر یاد میگیریم، بیشتر برنامه میریزیم اما کمتر به انجام میرسانیم 8-عجله کردن را آموخته ایم و نه صبر کردن، درآمدهای بالاتری داریم اما اصول اخلاقی پایین تر 9-کامپیوترهای بیشتری میسازیم تا اطلاعات بیشتری نگهداری کنیم، تا رونوشت های بیشتری تولید کنیم، اما ارتباطات کمتری داریم. ما کمیت بیشتر اما کیفیت کمتری داریم. 10-اکنون زمان غذاهای آماده اما دیر هضم است، مردان بلند قامت اما شخصیت های پست، سودهای کلان اما روابط سطحی 11-فرصت بیشتر اما تفریح کمتر، تنوع غذای بیشتر اما تغذیه ناسالم تر؛ درآمد بیشتر اما طلاق بیشتر؛ منازل رویایی اما خانواده های از هم پاشیده 12-بدین دلیل است که پیشنهاد میکنم از امروز شما هیچ چیز را برای موقعیتهای خاص نگذارید، زیرا هر روز زندگی یک موقعیت خاص است. 13-در جستجو دانش باشید، بیشتر بخوانید، در ایوان بنشینید و منظره را تحسین کنید بدون آنکه توجهی به نیازهایتان داشته باشید. 14-زمان بیشتری را با خانواده و دوستانتان بگذرانید، غذای مورد علاقه تان را بخورید و جاهایی را که دوست دارید ببینید. 15-زندگی فقط حفظ بقاء نیست، بلکه زنجیره ای ازلحظه های لذتبخش است 16-از جام کریستال خود استفاده کنید، بهترین عطرتان را برای روز مبادا نگه ندارید و هر لحظه که دوست دارید از آن استفاده کنید. 17-عباراتی مانند ”یکی از این روزها“ و ”روزی“ را از فرهنگ لغت خود خارج کنید. بیایید نامه ای را که قصد داشتیم ”یکی از این روزها“ بنویسیم همین امروز بنویسیم. 18-بیایید به خانواده و دوستانمان بگوییم که چقدر آنها را دوست داریم. هیچ چیزی را که میتواند به خنده و شادی شما بیفزاید به تاُخیر نیندازید. 19-هر روز، هر ساعت و هر دقیقه خاص است و شما نمیدانید که شاید آن میتواند آخرین لحظه باشد. 20-اگر شما آنقدر گرفتارید که وقت ندارید این پیغام را برای کسانیکه دوست دارید بفرستید، و به خودتان میگویید که ”یکی از این روزها“ آنرا خواهم فرستاد، فقط فکر کنید ... ”یکی از این روزها“ ممکن است شما اینجا نباشید که آنرا بفرستید! مطلب از خودم نيست اما بسيار در اعماق وجودم نفوذ كرد براي تينا مي فرستم بلكه سودمند شود روزبه صادقي
+ نوشته شده در 12:38 توسط آزاده.
یکشنبه دهم اردیبهشت 1385
آرزو

اي کاش مي شد بيايي و از چشمان من به خيابان نگاه کني ، به باد ، به باران ......

نمي دانم چرا تو برادر من نيــستي ، يا خواهر من . چه مي شد اگر تو خواهر من بودي و من خواهر تو .

تو برادر من بودي و من برادر تو.

نمي دانم ، اگر مي توانستم يک روز تو را لمس کنم ، چه پاسخي مي دادي؟!

آيا مي توانستي چشمانم را صادقانه بخواني ، دستهايم را صادقانه بگيري؟

آيا مي توانستي برادر يا خواهرمن باشي؟

يعني همين الان همين طوري که تودرجاي ديگري به دنيا آمده اي و من در جاي ديگر..

شايد تو در تبت و يا در هند ، يا آن سوي آبهاي بزرگ و يا پشت همين کوچه بن بست چشم به آسمان گشوده باشي، چه فرقي مـــــــــي کند!....

شايد به حرفم بخندي . اما ما هميشه وقتي از درک يک لحظه عاجزمي مانيم ، آن را مردود مي شماريم.

دلم مي خواهد ، يک روز تو را ببينم و وقتي به تو رسيدم ، به صورتت خوب نگاه کنم .

به چشمانت ، مهربان خيره شوم و بعد، سيلي محکمي به گونه هايت بزنم و تو هم به گونه هاي من .

بعد بنشينيم و با هم گريه کنيم . و بعد به يکديگر نگاه کنيم و بخنديــم. بخنديم و گريه کنيم ، گريه کنيم و بخنديم و اگر کسي به ما نگاه کند، نمي داند مي خنديم و يا گريه مي کنيم .

و من خوب مي دانم که آن لحظه ، سرآغاز تازه و ژرفي است.

.....! کاغذم را اگر تمام کني ، دلت اگر که لرزيد ، آن گاه گريه خواهي کرد، شايد بدون اشک.

و من در اين لحظه تا مرگ زندگي خواهم کرد.

وقتی آن لحظه روشن فرا رسد ،دیگر همه چیز تنها یک بهانه است .

و من در اين لحظه تا مرگ زنـــــــــــدگي خواهم کرد.

 

نویسنده: هیوا مسیح 

+ نوشته شده در 10:56 توسط آزاده.