سرشار از تصرف کلامت
و شرور از آزار سکوتت
و گاهي گمنام ميان کلماتت
اسير شده ام .......؟!
و حرفهايم را به تو قرض داده ام
مي داني من هنوز نمي دانم
بر سر پنجره هايمان چه آمد؟
من هنوز نمي دانم ؟
در کدام شب از دلتنگيم ، دلتنگ بودم
ديشب بر روي همان ديوار که هستيم را بر باد داد
عکس يادآوري پنجر ه ها را گريستم
لعنت به ديوار ، لعنت به پنجره ها
که مرا سزاوار کلامت ندانست ...؟
شعر از خودم
اين روزها خيلي سخت ميگذره ..... نمي دونم مردم از بهار چي مي خواند، خسته شدم از چشمهاي بهت زده بچه ها به ويترين مغازه ها ،خسته شدم از غبار پرده ها پشت پنجره هاي نگران، دلم مي خواد تصويري از شب و روزمون واسه خدا بفرستم شايد جوابم و بده اين همه آرزو اجابت مي خواد ......... ؟!
من قطعه قطعه شعـــــــرهایم را
به سبک فلامنکو تبدیل می کنم
من مثل پاپ
من شاید کلاسـیک
ولی نه من فلامنکو هستم
تارهای گیتارم را با زخم روزگار کوک می کنم
با ریتم دو چهارم آهنگ دل را می نـــــــــوازم
من از استادم Romba را یاد گرفتم
به من آموخت که چگونه انگشتانم را بچرخانم
ولی این چرخش سیمهای گیتــــــار نبود
چرخش روزگار من بود
هرچند از گیتار سر در نمی آرم ولی از این شعر خیلی خوشم اومد.
بپذیــــــــرید.