تبليغاتX
بلور رویا
بلوررویا
چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384
برای خدا و یک دوست

سرشار از تصرف کلامت

و شرور از آزار سکوتت

و گاهي گمنام ميان کلماتت

اسير شده ام .......؟!

و حرفهايم را به تو قرض داده ام

مي داني من هنوز نمي دانم

بر سر پنجره هايمان چه آمد؟

من هنوز نمي دانم ؟

در کدام شب از دلتنگيم ، دلتنگ بودم

ديشب بر روي همان ديوار که هستيم را بر باد داد

عکس يادآوري پنجر ه ها را گريستم

لعنت به ديوار ، لعنت به پنجره ها

که مرا سزاوار کلامت ندانست ...؟

 

شعر از خودم

 

اين روزها خيلي سخت ميگذره ..... نمي دونم مردم از بهار چي مي خواند، خسته شدم از چشمهاي بهت زده بچه ها به ويترين مغازه ها ،خسته شدم از غبار پرده ها پشت پنجره هاي نگران، دلم مي خواد تصويري از شب و روزمون واسه خدا بفرستم شايد جوابم و بده اين همه آرزو اجابت مي خواد  ......... ؟!

 

+ نوشته شده در 15:8 توسط آزاده.
پنجشنبه یازدهم اسفند 1384

من قطعه قطعه شعـــــــرهایم را

به سبک فلامنکو تبدیل می کنم

من مثل پاپ

من شاید کلاسـیک

ولی نه من فلامنکو هستم

تارهای گیتارم را با زخم روزگار کوک می کنم

با ریتم دو چهارم آهنگ دل را می نـــــــــوازم

من از استادم Romba  را یاد گرفتم

به من آموخت که چگونه انگشتانم را بچرخانم

ولی این چرخش سیمهای گیتــــــار نبود

چرخش روزگار من بود

 

هرچند از گیتار سر در نمی آرم ولی از این شعر خیلی خوشم اومد.

بپذیــــــــرید.

 

 

+ نوشته شده در 22:14 توسط آزاده.