
من لبريز اسامی روشنِ آسمان بودم
که شبی آشنايانی گمنام
به ديدنم آمدند،
آشنايانِ گمنامی از خوابِ ملايک و می
با يکی دو نی دوات و دفتری از نور ...
آمدند، کنارِ حيرتِ بیدليلِ هميشه نشستند
شب را ورق زدند و دعا به دعا
از ديدگانِ گريانِ من سخن گفتند
گفتند تو برگزيدهی باران و بوسه بودهای
چرا بی چراغ
در شبِ اين همه گريه پير میشوی؟!
ما واژگانِ عجيب ديگری از دريا،
از عطرِ عشق و عبورِ نور نوشتهايم،
ما به خاطر تو
از انتهای سدر و ستاره آمدهايم،
از اين به بعد
تکليفِ بوسه و باران با ماست،
تولدِ بیسوالِ ترانههای تو با ماست،
ما به جای تو از عطرِ عشق و عبورِ نور خواهيم سرود،
و تو با ما از اسامیِ روشنِ آسمان خواهی گفت،
و ما دوباره ترا
به دورهی دورِ همان واژههای مکررِ خودت بازخواهيم برد.
باور اگر نمیکنی
اين دستخطِ آشنای خداوند است.
هر روز وقتی از خیابان قدیمی کوشک می گذرم منتظرم که از همان خانه بیرون بیایی
و من حرفهایم را کلمه به کلمه برایت بازگو کنم تا میراث مادربزرگ را سبک تر کنم.

چند روزيست حال غريبي دارم ، نمي دونم از چه رنگي و از چه جنسي ، فقط خودم مي دونم و سايه بيزار از تنم ،
با کلمات قهر کرده بودم ، نه مي نوشتم نه مي خواندم ، اما چه کنم که به اين طرز نوشتن براي دلم عادت کرده ام.
اينبار هم مي نويسم و توقف نمي کنم .. چرا که توقف ، تجزيه ذهن است برايم . کتابهايي که خوانده ام همه از جنس امروز است تکرار تکرار و من در امروز تباه شده ام و در ديروز خود را گم کرده ام عزيزی مي گفت خودت را در حرفهاي پيشيانيان پيدا کن گشتم خواندم بلند بلند خواندم
و در آخر به اين جمله در نهج البلاغه اکتفا کردم که علي فرمود:
بدانيد که از جمله گرفتاريها بيچيزي است ، و سختر از بيچيزي بيماري تن است ، و سختر از بيماري تن بيماري دل است .