ازغروب پنج شنبه ابري تا سکوت سنگين شنبه باراني آسمان تنها بود و روي پل جنازه پسر جوان بغضش را ترکاند و گونه ام را پس از چندي خيس کرد و من نمي دانم چرا دلم مي خواست جاي پسرک جوان موتور سوار باشم که آرام خوابيده بود ...!؟
اين روزها فکر نکنم بشه با صد تا آسمون ابري به جزيره فاصله هاي آفتابي انديشيد..
مــــــــــن خسته ام ، خسته، و به تغزل پروانه ها ميان ترجيح چشمهايم به آئينه ها پناه برده ام .
زخم من تشنه تر از شمشير است !
مستم از جام تهي .... حيراني !
باده نوشـيده شـدم پنهانـي !
زمستان که مي شود لحظه ساکت مي نشيند و در متن نگاه شعر مي نويسد
زمستان که مي شود دلــــم برف مي شود تا به تنهايي کوهها نزديکتر شود
زمستان که مي شود چاي سماور قديميــمان دلچسب تر از هميشه مي شود
زمستان که مي شود دلم هزار شعر مي شود و روي پنجره ها نيت مي کند و هـــــــا مي کشـــد و انگشتانم را به حرفي لرزان مي رقصاند وآرام مي گويد الهـــــــــــي ...
شب زمستاني من - تينـــا