تبليغاتX
بلور رویا
بلوررویا
یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384
خواب خورشيد
جمعــه بود در لابه لاي دقايق پــي متني بودم براي سرور قلبــم که سخت مجروح است و گاهي ميان درمان مبتلا !

کنار پنجره ايستادم و خورشيد را به چشمان کم سو و خاموشم نشان دادم و غيبت نور را درون پلکهايم پنهان کردم چقدر سنگين شده بودم !

کتابي ورق زدم و شعرهاي تاريکش را بلنــــــد بلنـــــــد خواندم  معجزه خورشيد را آرام آرام بر روي تاريکيهاي کلمات نوشتم و مثل دخترکان عاشق که نامه هاي معشوق را به تکرار مي نو يسند        نفس نفس زدم و چقدر دلم دريا مي خواست تا برايش حديث نور را فرياد بزنم .

و حالا دقايقي است که به خورشيد مي خندم و شبها به بدرقه ماه خواب خورشيد مي بينم و ديوانه وار مسرورم که من نور ديده ام .

جمعه سرگردان ـ تينا

+ نوشته شده در 14:12 توسط آزاده.
پنجشنبه دهم آذر 1384
می دونم دلت نمی خواد دیگه چیزی بخونی .....

بگذار هيچ‌کس نداند، هيچ‌کس! و از ميان _ همه ي _ خدايان، خدائي جز
فراموشي بر اين همه رنج آگاه نگردد.

بگذار کسي نداند که چه‌گونه من به جاي _ِ نوازش‌شدن، بوسيده‌شدن،
گزيده شده‌ام!

حالا سالهاست حرفهاي عين شين قاف شناسه ي  غم انگيز روحانيت شيطان با همنشيني انسان در کنار برادر و خواهرانم را مي دهد ، و من از پشت همه آن غرورها به استقبال حرفهاي کاغذيشان رفته ام.

گفتـــي غرور داشته باشم اما چطور از پس اين همه که صورتهاي شرمگينشان مرا در بهار تنم شکسته و به سمت پيامبر غرور ! گستاخ کرده غرور داشته باشم.

کدام مطلق ، کدام ابديت و کدام شروع _ خوب مي داني که غم من بزرگ است اما فصل ياغي شدن من در تمام سالهاي صميميت بي شائبه ي دروغ به باد رفت و من هرگز روح تشنه ام را به سمت رقص باد روان نکرده ام.

کاش  مي توانستم به فرداها فکر کنم اما مي نالم از دلي كه به خون غرقه گشته است غم بزرگ من ميان جنگ مرگ و زندگي به جانم تاخت و مرا هيچ چيز نبود جز تنهايي و حالا سالهاست که به تنهايي انس گرفته ام و روزها و شب ها با او به پيله ي تن پناه مي برم و پيرو مکتبش شده ام

نمي داني چقدر از چيزهايي که نمي توانم بنويسم و حتي بلند بلند با خود تکرار کنم  دل آزارم. اما از اين خرسندم که لخته اي کسي به من فکر کرد و چند سطري از دل برايم نوشت. که اين روزها و شايد تا ابد آزاده تر و تنها ترم کند.

 

+ نوشته شده در 11:33 توسط آزاده.
یکشنبه ششم آذر 1384
وقـــــــــــــــت تلخ
وقـــــــــــــــت تلخ ،زندگیم را لحظه به لحظه تنیده است.

و مرا همواره در تمام شب به دنبال قدمهایش کشانده است

چقدر سرد است وقتی که نیستی و فقر چشمانم را در بهت ديوار نگاهت نمي بيني

 و من چه عاجزانه به سوزش انگشتانت نیازمندم تا وقت تلخم را به ابديت امتداد دهم.

 

+ نوشته شده در 8:29 توسط آزاده.