تبليغاتX
وبلاگ
صفحه نخست | بلور رويــــــا | خروجي وبلاگ
  ر خ ن م ا
وقت کنم بیام اینجا بنویسم یه چی .....

کارم شده کانکت شدن .... گلاب به روتون اونم با وی پی ان .....

اونم کجا ..... !

استغفرا... تو رخ نما ....

نويسنده : آزاده | ساعت 15:44 روز سه شنبه هفتم تیر 1390
| لينک ثابت

  
دلم می خواد دوباره بنویسم ......

پر شدم از حرف ... اما تو برهوت کلمه گم شدم ....

یعنی میشه دوباره برگشت به اون روزها ....!!!

نويسنده : آزاده | ساعت 21:18 روز دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390
| لينک ثابت

  
چــــی شد با اون همه دقایق کند .....

اینجوری به پای نرفتن دقایق افتادم ....

نويسنده : آزاده | ساعت 18:57 روز سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389
| لينک ثابت

  سایه
همیشه تو نوشتن اولین کلمه مشکل داشتم مثل آدمی هستم که یه دنیا حرف داره اما نمی دونه با چی شروع کنه ... آخرشم یادش می ره چی می خواسته بگه ....

 این روزها توی این آفتاب به دنبال سایه گم کردم می گردم نمی دونم فکر می کنم فراریش دادم گمان می کنم از من وقتی گریخت که دروغ پشت هم دروغ شنید گمان می کنم وقتی رفت من به هوای دلم جایی دیگری بودم ... این روزها دیوانه شده ام کوچه به کوچه به دنبالش می گردم اما نیست ... سایه مگر من و تو در آن روز گرم پشت دیوار پنهان نشده بودیم برای چیدن تنها گل سرخ باقیمانده در باغچه ... سایه مگر من و تو دلمان یک نوشیدنی نمی خواست و از خورشید تمنای نوشیدنی با طعم نور نداشتیم.....

برای سایه گمشده ام ........

قلب را تکه تکه می کنند

ذهن را به ورطه ی دلهر ه های پوچ می کشند

و روزها پشت هم می روند

هر چه نگاه می کنی با این چشمان کم سو

هیچکس نیست...هیچکس

عقده ات را سر کلاغها خالی می کنی

و آرام آرام ذوب می شوی ....

آنگاه اگر مجالی بود گاهی فکر خواهی کرد کجای این ناکجاآباد خواهی مرد؟

 

 روزهاتان بی سایه مباد.

نويسنده : آزاده | ساعت 12:30 روز پنجشنبه هشتم مرداد 1388
| لينک ثابت

  
 

این سوی تاریکی و بیگانگی با خواب به سمت نوشتن های گاه و بیگاه کشاندم ....

این شعر تقدیم به شما...

سیه گیسوی شب
به کرشمه
بسته دست و پای تاک
در سودای تاریکی و آینه
می آیی
گریبان دریده، سینه چاک
ستاره ها می نوشند سپید سینه را
مستانه
می زنند ره خواب
من در زیر و بم نت ها
ترانه تو را تجربه می کنم
و تو
اندوه مرا می سپاری به خاک …

 

نويسنده : آزاده | ساعت 1:15 روز دوشنبه هفدهم فروردین 1388
| لينک ثابت

  

یکی بیاد بگه ... یکی پیداش شه به من بگه ....

یکی که این روزها و شبها براش مثل زندگی کردن می مونه

بگه کجای این روزها و شبها شبیه زندگی کردن....!

مگه ما چند بار به دنیا می آیم....!

نويسنده : آزاده | ساعت 14:51 روز سه شنبه بیست و یکم آبان 1387
| لينک ثابت

  

 هواي بادبادك درهواي اون ور ابرها

 

 

 

يادش بخير.......

دور دستم پر از نخ بود هر چي قرقره ي آبي بود از تو كمد مادرجون  بر مي داشتم و مي رفتم روي پشت بوم نزديك به آسمون ...

نخ و گره مي كردم به بادبادك سفيد لپ گليم ... انوقت انقدر نخ هارو باز مي كردم تا بادبادكم مي شد اندازه ي يه نقطه .. مي گفتم مي خوام برسه به خورشيد.... چقدر اون روزها خورشيد روشن و نزدیک بود ..خورشید خانم بادبادك من و مي بوسيد و من روي چشماي بادبادك گرماش و حس مي كردم.

حتي يادش برام لذت بخشه ...

دلم مي خواد يكي از همين روزها..به ياد اونوقتها دوباره به خورشيد نزديك بشم ... نمي دونم چجوري؟

اما فكر نمي كنم زياد دور باشه ....

مي خوام خيلي از زمين دور بشم از اين همه آدم شبيه به هم ...از اين همه فكر ... مي خوام فقط برم !

بگذار كه تا مي خورم و مست شوم

چون مست شوم به عشق پا بست شوم

پابست شوم به كلي از دست شوم

ار مست شوم نیست شوم ، هست شوم

 

راستي من از بادبادك اومدم كجا ... بادبادك و مست و فروغي بسطامي واين حرفها!

شايدم بسطامي دلش هواي بادبادك داره و گرنه اين همه شاعر...!

والا........

نويسنده : آزاده | ساعت 19:40 روز سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387
| لينک ثابت

  
این چند روزی که از سال جدید میگذره ۲ بار اومدم سر مزارت ..

اما اینجا ایرانه دیگه همه چیز برای اونهایی که رفتن یه جور دیگه میشه باید سر یه ساعت خاصی بری و از این حرفا....

کاش واسه زنده ها هم یه سری قوانین خاص بزارند ... سیاسیش نکنیم مطلب و که حالم بهم میخوره از هر چی سیاست بازیه...از بچه ی ۷ ساله بگیر تا پیرمرد ۸۰ ساله داره واسه این مملکت نظر میده..

بیخیال..

بازم دست به دامان تو شدم ...

عاشقم، عاشق ستاره صبح

عاشق ابرهاي سرگردان

عاشق روزهاي بارانی

عاشق هر چه نام توست بر آن

نويسنده : آزاده | ساعت 16:58 روز چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387
| لينک ثابت

  آه

آه اگر آهــــم بگيرد ٬ دامنت !

نويسنده : آزاده | ساعت 8:25 روز دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386
| لينک ثابت

  

این که من هنوز به تماشا نشسته ام و میان دودهای مسموم همچنان نفس عمیق میکشم .....

این که دیگر بین شب و روزم فاصله ای نیست......

یا همین اشک که دیگر توقعی نیست که ببارد یا نبارد.....

غریبه که نیستید ...... ! انگار همه دیوانه شده اند؟

سر هر چهار راه فقط به ظاهر شاعرها نیستند که مات به کودکان معصوم می نگرند و شعر می گویند.....

من خودم دیدم همان راننده با آن ماشین اوراقش سرش را به فرمان چسبانده بود و زار زار می گریست و چیزی مانند این زمزمه می کرد....

گفتم که بوی زلفت گمراه عالَمَم کرد.....

من هیچگاه به این نقطه نرسیده ام که در این شهر بیمار ، بین این همه دیوار و خطهای سیاه با یک مصراع کوچک مست بگریم.....

دلم ناشناخته ها را می خواهد ...

من هنوز در همان تردیدها مانده ام...

نويسنده : آزاده | ساعت 21:27 روز سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386
| لينک ثابت